حتى از كارهاى پسنديدهى مانند ارزانى ، فراوانى نان و گوشت و ارزاق هم ترسيده ميگفتند اين نيز از سياست او مىباشد كه ميخواهد مردم را با دولت مساعد ساخته ، بدست همان دولت پدر مردم را درآورند و ايضا اين نقل قولها از اعضاى ايرانى سفارت كه در حالت مستى از زير زبان سفراى انگليس و اطرافيان آنها كشيده پخش شده بود كه چون سئوال ميكنند چگونه درباره يكى كار مطلق العنانى را به جائى ميرسانند كه به هيچ چيز مردم از مال و جان ابقا نداشته باشند ؟ جواب ميدهند ، اولا چون يكى از خصوصيات ايرانى مخصوصا بزرگان آن حرص مال و طمع بىپايان مىباشد ، هرچه زيادتر قدرت بهم زنند زيادتر حريص و متعدى ميگردند و همان قدرت است كه باعث جمع مال و ثروت و اندوختهى داخل و خارجشان ميگردد ، به خيال آنكه از آن ايشان بوده ، در حالى كه در اصل و واژگونيشان متعلق بما مىباشد ، يعنى در كدام بانك از بانكهاى دنيا پولهاى خود ميسپرند كه زير نظر و اختيار ما نباشد و چه از مردم و مملكتشان كنده تصاحب ميكنند كه بتوانند ما را از آن بىاطلاع بگذارند ؟ ! بگذار چندى هم دلشان به قدرتى واهى و چند تعظيم و تكريم و كرنش و اسم و آوازهى توخالى خوش و چند تملق و چاپلوسى بىجا تحويل گرفته ، چند زن و دختر زيادتر بغل كرده ، چند سفرهى رنگينتر پهن بكنند ؛
قدرت زيادتر دادنشان هم به اين خاطر كه هرچه فزونتر ترسناك شده ، مردم اطاعتشان داشته ، كار پيش ببرند و در بركناريشان هم يكنفر نماند تا دلخوشى از ايشان داشته حمايتشان كند . و چون ميپرسند پس چگونه چنين نوكران مفيدى را تا آخر تقويت نكرده نگاهدارى نميكنند ، جواب ميشنوند گمان نميرود شرط عقل باشد درختى كه ميوهاش تمام شده باغبان آن را نگاهداشته جايش درخت آماده ببار ننشاند و ليموئى را كه كسى آبش را مكيد پوستش را بدور نيندازد !
بارى پس از رواج و عموميت دادن ترياك كمكم داد و ستد آن به انحصار دولت درآمد كه آزادش را ( بىبند ) و دولتىاش را ( با بند يا با باندرول ) ميگفتند كه مارك اداره باندرول را در كاغذى باريك در طول لولهاى ترياك ميچسباندند و قيمت آن تا قبل از غدغن كه در اوائل سلطنت رضاشاه صورت گرفت هر سير ( هفتاد و پنج گرم ) شش تا هفت قران به نسبت خالص بودن ، نبودن آن بود و باندرولدار آن هر لول چهار مثقالى ، دو ريال ( دو قران و دهشاهى ) كه هر ( سير ) آن معادل يك تومان بود به فروش ميرسيد . ماده و متاعى كه هم تأمين
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٥٩