پر از غم نشستند هر دو جوان * همى ياد كردند بر پهلوان
تهمتن بفرمود شستن سرش * يكى جامه پوشيد نو در برش
پس آنگاه گرگين بنزديك اوى * بيامد بماليد بر خاك روى
ز كردار بد پوزش آورد پيش * بپيچيد از آن بيهده كار خويش
دل بيژن از كينش آمد به راه * مكافات ناورد پيش گناه
شتر بار كردند و اسبان بزين * بپوشيد رستم سليح گزين
نشست از بر رخش و نامآوران * كشيدند شمشير و گرز گران
گسى گرد بارو برآراست كار * چنان چون بود درخور كارزار
به بيژن بفرمود رستم كه « شو * تو با اشكش و با منيژه برو
« كه من امشب از كين افراسياب * نه آرام يابم نه خورد و نه خواب
« كنم خواب نوشين برو بر تباه * سرش را ببرم برم نزد شاه
« تورو با منيژه كه من رستخيز * برآرم ز توران كنم چنگ تيز
« يكى كار سازم كنون بر درش * كه فردا بخندد بر او لشكرش
« بسى رنج ديدى تو از بند و چاه * نبايدت بودن بدين رزمگاه »
چنين گفت بيژن « منم پيشرو * گر از من همى كينه سازيد نو
كه پيچانم از رنج زندان و بند * ببايد برزم اندرون دردمند »
پس از اينكه خيال رستم از رفتن بيژن و منيژه راحت شد بدربار افراسياب حمله كرد و همهء نگهبانان كاخ را كشت و وارد كاخ گرديد و فرياد زد كه « من رستم زابلى هستم و براى كشتن تو افراسياب ، آمدهام . بندهاى بيژن را از تنش گشودم و سنگ بزرگ اكوان را از در چاه برداشتم و بيژن را از چاه بيرون آوردم و با منيژه روانه ايران ساختم و لشكرى آراسته مأمور نگهبانى و پشتيبانى آنها كردم و خود براى كشتن تو و گرفتن قصاص خون سياوش و آزار بيژن بكاخ تو آمدهام هر كجا هستى بيرون آى تا باهم نبرد كنيم . » اما افراسياب از ترس اينكه گرفتار شود از كاخش فرار كرد و بجاى ديگر رفت و پنهان شد . رستم وارد كاخ شده همه فرشهاى حريربافت و زربافت را از اتاقها جمع كرد و هرچيز گرانبهائى ديد غارت نمود و بايران برگشت :
بشد تا بدرگاه افراسياب * بهنگام مستى و آرام و خواب
برآمد ز هر سو يكى دارو گير * درخشيدن تيغ و باران تير