مىزند كه رستم شانهاش سخت آسيب مىبيند ، ولى به روى خودش نمىآورد . يكدست رستم از كار مىافتد و رستم بفكر چاره مىشود .
و به برزو مىگويد « اكنون تاريك شده و زمان جنگ سپرى گرديده جنگ را به فردا موكول ميكنيم و صبح با برآمدن خورشيد من و تو در اين ميدان باهم روبرو خواهيم شد . » برزو هم دست از نبرد مىكشد و به پيش افراسياب مىرود .
از طرفى رستم نزد كيخسرو شاه مىآيد و بشاه مىگويد كه شانهاش سخت آسيب ديده و ديگر نمىتواند جنگ كند و نيز از شجاعت و دلاورى برزو براى شاهنشاه تعريف مىكند . قرار مىگذارند كه فرامرز پسر رستم بجاى پدرش فردا با برزو بجنگد . رستم روش جنگ با برزو را براى فرامرز شرح مىدهد و نيز آنچه را كه بين او و برزو روز پيش گذشته است بفرامرز مىآموزد . آفتاب صبح ، زمين را روشن مىسازد و فرامرز با درفش رستم و خفتان و كمند و تير و كمان و گرز رستم سوار بر رخش مىشود و بميدان جنگ مىرود .
برزو تصور مىكند كه فرامرز همان رستم است كه روز پيش با او نبرد كرده است . فرامرز هم خود را رستم معرفى مىنمايد . بالاخره برزو بدست فرامرز اسير مىشود و او را دستبسته نزد رستم ميفرستند « 1 » .
هامش
( 1 ) - بنا به خواهش رستم كيخسرو و برزو را مىبخشد و بدست رستم مىسپارد . رستم برزو را همراه فرامرز به سيستان ميفرستد و در قلعهء ارك در بند نگهميدارد تا او را خوب بشناسد . از طرفى مادر برزو از گرفتارى پسرش آگاه مىشود و براى جستجوى او به ايران مىآيد . مادر برزو ميداند كه او را به سيستان بردهاند ، ناچار به سيستان مىرود تا برزو را از بند رها سازد . او با كمك گوهرفروش و يكزن رامشگر بالاخره موفق مىشود كه برزو را از بند نجات دهد . برزو همراه مادرش و زن رامشگر كه راهنماى خوبى براى او بود از بند ارك سيستان مىگريزد ولى در راه به سپاه رستم برمىخورد . آنها در پشت تپهاى خود را پنهان مىسازند تا سپاه از آنجا بگذرد ، ولى رستم احساس مىكند كه ممكن است آن سه نفر جاسوس بوده باشند ، گرگين را براى كسب اطلاعات پيش آنها مىفرستد تا آنها را پيش رستم آورد . اما گرگين بدست برزو گرفتار مىشود و اسبش بازميگردد . رستم زواره را بدنبال گرگين مىفرستد و زواره برزو را مىشناسد و به رستم خبر مىدهد . رستم خود براى جنگ با برزو مىآيد . آنها نخست با نيزه و سپس با گرز باهم نبرد ميكنند ( ش 63 ) ولى هيچكدام بر ديگرى چيره نميشود . چون هر دو -