بچشمش چو اندر كشيدند خون * شد آن ديدهء تيره خورشيدگون
نهادند زير اندرش تخت عاج * بياويختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران * ابا رستم و نامور مهتران
بدينگونه يكهفته بارودومى * همى رامش آراست كاووس كى
بهشتم نشستند بر زين همه * جهانجوى و گردنكشان و رمه
همه بركشيدند گرز گران * پراكنده در شهر مازندران
برفتند يكسر بفرمان كى * چو آتش كه برخيزد از خشك نى
ز شمشير تيز آتش افروختند * همه شهر يكسر همه سوختند
بكشتند چندان از آن جادوان * كه از خون همى رفت جوى روان
بدانگه كه تيره شب آمد به تنگ * گوان آرميدند يكسر ز جنگ
از آن پس كيكاووس تصميم گرفت كه از شاه مازندران باج و خراج بگيرد . او نامهاى بعنوان پرداخت باج و خراج به شاه مازندران نوشت و از رستم و كارهاى خارق العادهء او سخنها گفت و نامه را بوسيلهء فرهاد يكى از پهلوانان براى شاه مازندران فرستاد . شاه خشمناك شده و پيامى براى كاووس شاه فرستاده و گفت كه « من حاضرم با سپاه ايران بجنگم ولى باج ندهم » رستم پس از آگاهى از پيام شاه مازندران از كاووس شاه خواست كه نامهء ديگرى بنويسد كه رستم حامل آن باشد . كيكاووس چنين كرد و شاه مازندران از كاووس شاه خواست كه باجى از او نخواهد و باهم در مسالمت باشند و پهلوان خويش را كه « كلاهور » نام داشت براى مقابله و گفتگو با رستم پيش رستم فرستاد ، ولى رستم دست « كلاهور » را فشرده و شكست و « كلاهور » مأيوس پيش شاه مازندران بازگشت و از او خواست كه پيشنهاد رستم و كاووس شاه را بپذيرد . شاه هدايائى براى رستم فرستاد و درصدد تطميع او برآمد تا شايد بدينوسيله از دست او خلاص شود ، ولى رستم هداياى او را نپذيرفت و با اجازهء كاووس با سپاه مازندران جنگيد . پس از يك هفته جنگ بالاخره رستم شاه مازندران را كشت و با اجازه شاه كاووس اولاد پهلوان را - كه در جستجوى كاووس شاه و پيدا كردن محل ديو سپيد او را يارى كرده بود و به او قول شاهى