درآمد به او رستم نامدار * گرفته بر و يال او استوار
همى گوشت كند اين از آن آن از اين * همى گل شد از خون سراسر زمين
بدل گفت رستم « گر امروز جان * بماند به من زندهام جاودان »
هميدون بدل گفت ديو سپيد * كه « از جان شيرين شدم نااميد »
بدينگونه با يكدگر رزمجوى * ز تنها خوى و خون روان بد مجوى
سرانجام از آن كينه در كارزار * بهپيچد بر خود گو نامدار
بزد چنگ و برداشتش نرهشير * به گردن برآورد و افكند زير
زدش بر زمين همچو شير ژيان * چنان كز تن وى برون كرد جان
فروبرد خنجر دلش بردريد * جگرش از تن تيره بيرون كشيد
گشاد از ميان آن كيانى كمر * برون كرد خفتان و جوشن ز بر
زبهر نيايش سر و تن بشست * يكى پاك جاى پرستش بجست
از آن پس نهاد از بر خاك سر * چنين گفت « كاى داور دادگر
« ز هر بد توئى بندگانرا پناه * تو دادى مرا گردى و دستگاه
« توانائى و مردى و فر و زور * همه كامم از گردش ماه و هور
« تو بخشيدى ارنه ز خود خوارتر * نبينم بگيتى يكى زارتر
« ز داد تو هر ذره مهرى شود * ز فرت پشيزى سپهرى شود »
ستايش چو كرد آن يل سرفراز * بتن باز پوشيد هرگونه ساز
به دو گفت اولاد « كاى نرهشير * جهانرا بتيغ آوريدى به زير
« بمازندران كس نباشد دگر * كه پرخاش جويد ز تو نامور
« سزد گر به بينى يكى كار من * كجا با تو بد راست گفتار من
نشانهاى بند تو دارد تنم * به زير كمندت همى بشكنم
« به چيزى كه دادى دلم را اميد * همى باز خواهد اميدم نويد
« به پيمان شكستن نه اندر خورى * كه شير ژيانى و كى منظرى »
به دو گفت رستم كه « مازندران * سپارم ترا از كران تا كران
« يكى كار پيش است و رنج دراز * كه هم بانشيب است و هم بافراز
« همى شاه مازندران را ز گاه * ببايد ربودن فكندن به چاه
« وزان پس مگر جاى را بسپرم * و گرنه ز پيمان تو نگذرم »
رسيد آنگهى نزد كاوس كى * گو پهلوان شير فرخنده پى
چنين گفت « كاى شاه دانشپذير * بمرگ بدانديش رامش پذير
« دريدم جگرگاه ديو سپيد * ندارد به دو شاه از اين پس اميد »
برو آفرين كرد كاووس شاه * كه « بىتو مبادا كلاه و سپاه
« بر آن مام كو چون تو فرزند زاد * نشايد جز از آفرين كرد ياد
« كنون خونش آور تو در چشم من * همان نيز در چشم اين انجمن
« مگر باز بينيم ديدار تو * كه بادا جهانآفرين يار تو »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٧٠