تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
درآمد به او رستم نامدار * گرفته بر و يال او استوار همى گوشت كند اين از آن آن از اين * همى گل شد از خون سراسر زمين بدل گفت رستم « گر امروز جان * بماند به من زنده‌ام جاودان » هميدون بدل گفت ديو سپيد * كه « از جان شيرين شدم نااميد » بدينگونه با يكدگر رزمجوى * ز تنها خوى و خون روان بد مجوى سرانجام از آن كينه در كارزار * به‌پيچد بر خود گو نامدار بزد چنگ و برداشتش نره‌شير * به گردن برآورد و افكند زير زدش بر زمين همچو شير ژيان * چنان كز تن وى برون كرد جان فروبرد خنجر دلش بردريد * جگرش از تن تيره بيرون كشيد گشاد از ميان آن كيانى كمر * برون كرد خفتان و جوشن ز بر زبهر نيايش سر و تن بشست * يكى پاك جاى پرستش بجست از آن پس نهاد از بر خاك سر * چنين گفت « كاى داور دادگر « ز هر بد توئى بندگانرا پناه * تو دادى مرا گردى و دستگاه « توانائى و مردى و فر و زور * همه كامم از گردش ماه و هور « تو بخشيدى ارنه ز خود خوارتر * نبينم بگيتى يكى زارتر « ز داد تو هر ذره مهرى شود * ز فرت پشيزى سپهرى شود » ستايش چو كرد آن يل سرفراز * بتن باز پوشيد هرگونه ساز به دو گفت اولاد « كاى نره‌شير * جهانرا بتيغ آوريدى به زير « بمازندران كس نباشد دگر * كه پرخاش جويد ز تو نامور « سزد گر به بينى يكى كار من * كجا با تو بد راست گفتار من نشانهاى بند تو دارد تنم * به زير كمندت همى بشكنم « به چيزى كه دادى دلم را اميد * همى باز خواهد اميدم نويد « به پيمان شكستن نه اندر خورى * كه شير ژيانى و كى منظرى » به دو گفت رستم كه « مازندران * سپارم ترا از كران تا كران « يكى كار پيش است و رنج دراز * كه هم بانشيب است و هم بافراز « همى شاه مازندران را ز گاه * ببايد ربودن فكندن به چاه « وزان پس مگر جاى را بسپرم * و گرنه ز پيمان تو نگذرم » رسيد آنگهى نزد كاوس كى * گو پهلوان شير فرخنده پى چنين گفت « كاى شاه دانش‌پذير * بمرگ بدانديش رامش پذير « دريدم جگرگاه ديو سپيد * ندارد به دو شاه از اين پس اميد » برو آفرين كرد كاووس شاه * كه « بىتو مبادا كلاه و سپاه « بر آن مام كو چون تو فرزند زاد * نشايد جز از آفرين كرد ياد « كنون خونش آور تو در چشم من * همان نيز در چشم اين انجمن « مگر باز بينيم ديدار تو * كه بادا جهان‌آفرين يار تو »