اهلى كردن حيوانات و زراعت را بمردم مىآموزد .
پسر هوشنگ ، يعنى تهمورث از ديوان خواندن و نوشتن را مىآموزد ، جمشيد پسر تهمورث اسلحههائى از آهن ميسازد و كشتى نيز درست مىكند ، خانهسازى را از ديوان مىآموزد پارچهبافى را نيز ياد مىگيرد . نوروز باستانى را بنيان ميگذارد و بالاخره بوسيلهء گياهان صحرائى و شفابخش ناخوشى و مرگ را از ميان ميبرد و اين امر سبب مىشود كه ادعاى خدائى كند . مردم از او روگردان و گريزان ميشوند و خداوند بزرگ هم او را مجازات مىكند .
ضحاك كه بندهء ابليس است به جمشيد شاه مسلط مىشود و بدستور او بدن جمشيد شاه را اره ميكنند و دختران جمشيد شاه اسير ضحاك ميشوند . ابليس شانههاى ضحاك را مىبوسد و از جاى بوسههاى ابليس دو مار از دو دوش ضحاك ميرويد .
خوراك مارها مغز سر انسان است . ضحاك بنا به پيشگوئى ستارهشناسان مىفهمد فريدون پسر جمشيد شاه دشمن او است و او را خواهد كشت . در جستجوى فريدون برمىآيد كه با مردى بنام كاوه روبرو مىشود . مغز سر 17 پسر كاوه را ماران دوش ضحاك خوردهاند و نوبت به « قارن » پسر آخر و كوچك كاوه رسيده كه او هم بدست مأمورين ضحاك گرفتار است . در حقيقت كارد به استخوان كاوه رسيده و عملى جز كشتن ضحاك قلب او را تسلى نمىبخشد .
كاوه پوست شيرى را مانند درفش بر سر چوبى مىزند و مردم را با خود همپيمان مىكند و به جستجوى فريدون پسر جمشيد شاه ميروند . فريدون پس از ديدن كاوه همان پوست شير را درفش خويش ( كاويانى درفش ) قرار ميدهد و به يارى كاوه ضحاك را مىگيرد و در كوه دماوند زندانى مىكند . و اين عكس صحنهاى از داستان كاوهء آهنگر و ضحاك ماردوش را نشان ميدهد . از مجلس دوم مينياتورهاى شاهنامهء خطى شماره 4361 ( سال 938 هجرى ) متعلق به موزهء ايران باستان
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 338
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٣٣٨