گفتم : « از آذربايجان . »
پرسيدم : « شما كجايى هستيد ؟ »
گفت : « از اهل خمسه . »
از نامش پرسيدم گفت : « حاجى ياور . »
گفتم : « شما تازه حاجى شدهايد . « ياور » ى كه منصب است . پس اصل نام شما چيست ؟ »
گفت : « رستم ياور » .
گفتم : « بسيار خوب . اسم بزرگى داريد . بنده از شما يك توقع دارم . »
گفت : « [ چه ] چيز است ؟ »
گفتم : « اينجا مصر است ، از هر ملتى در او جمعاند و در هر قدمى چندين سرباز و سرهنگ و ياور ديده مىشود . ملاحظه نماييد چگونه لباسهاى پاك و خوب به قاعده در بردارند . شما هم بايستى محض احترام اين علامت كلاه و نشان شير و خورشيد و نگاهدارى شئون بلند دولت و ملت ، لباس فراخور منصب نظامى خودتان بپوشيد كه سبب افتخار ما باشد ، نه بدين پايه پريشانى كه مايهء هزارگونه خجلت و شرمسارى گردد . »
گفت : « ما زواريم . لباس ما در ولايت است . »
گفتم : « حالا كه لباس را آنجا گذاشتى ، بايستى اين علامت كلاه و نشان و مدالها را نيز در آنجا بگذارى و نياورى . اكنون كه آوردى در كن ، باز در ولايت استعمال كن ! »
گفت : « مردكهء فضول به تو چه ، مگر حاكم ولايت هستى ؟ »
گفتم : « نه تعصب ملى مرا وادار مىكند كه شما را از عيب اين كردار زشت بياگاهانم . »
يك دفعه ديدم حالت حاجى ياور تغيير يافت . گفت : « پدرسوخته ، تو غلط مىكنى اگر در ايران بودى حكم مىكردم چوب . . . مىتپاندند . »
از شنيدن اين نامربوطات سرم چرخ زد ، بىتحاشا دو سه سيلى سخت پىدرپى به رويش زده به گريبانش آويختم . كلاه از سرش پريد . در اين اثنا ، چند تن از اطراف رسيده نگذاشتند .
يكى از همراهانش نيز پيش دويده گفت : « همشهرى مىدانى با كه دعوا مىكنى ؟ اين حاجى ياور است . در ولايت هفت پارچه ده شش دانگ دارد . باغات و آسيابها نيز به جاى خود ، صاحب فوج است » ، فلان و فلان .
خلاصه از شدت غيظ تب و لرز گرفته به شيطان لعنتكنان به خانه رفتم .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 38
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٨