حالا تصور بايد كرد كه به سر اينجور آدم در ايران ، از سر زبان ، چه بلاها خواهد آمد . به هر حال به همين ملاحظات ، من سياحت او را به سوى ايران صواب نديده از خودش خيلى نگران بودم . هشت ماه از اين مقدمه گذشته بود كه روزى نوكر خانه خبر آورد : « آن دو مهمان كه به ايران رفته بودند بازآمدند . »
به در خانه دويدم ، پس از مصافحه و معانقه و خوشآمدى ، داخل اتاق شده گفتم :
« برادر ! از شما خيلى نگران بودم . اگر جاى اقامت شما را مىدانستم ، مطلق به واسطهء تلگراف احوالپرسى مىكردم . شكر خداى را كه سلامت بازآمديد . ان شاء الله در « واپور » [ كشتى بخار ] و راهها زحمت نرسيد . »
گفت : « نخير ، در حوالى « طربزون » [ طرابوزان ] قدرى كولاك و تلاطم شد ، ولى زود گذشت . »
- « با كدامين واپور آمديد ؟ »
- « واپور روس . »
- « خوب ، احوالت چهطور است ؟ »
- « از بركت دعاى شما خوب است . »
- « حالا بگو ببينم اين سفر طولانى را با اسب و استر چگونه طى كرديد ؟ »
- « به هر نحو كه بود گذشت . »
- « پس چرا پيش از مسافرت خود به من خبر ندادى ؟ »
گفت : « در حقيقت ، خيال همچنان سفرى نداشتم ، مگر دو سه روز پيش از حركت هواى اين مسافرت به سرم افتاد . سبب آنهم آقا احمد شيرازى شد . شما هم بايد آقا احمد را بشناسيد . هنگام تشريف آوردن شما به مصر گاهى به خانهء ما مىآمد . »
گفتم : « بلى ، بلى . ياد دارم . »
گفت : « آن آدم در مقابل خدمات صادقانهء چهل سالهء پدر خود يك صد و بيست تومان ساليانه از طهران مواجب دارد . ولى ده سال است نرسيده بود . بيچاره براى تحصيل آن به طهران رفته ، در آنجا معلومش شده بود كه مواجب او سال به سال از تهران آمده ، همين سفارت اسلامبول - كه خود را وصى مرده و قيم زندهء ايرانيان مىداند - مواجب آن را نيز ، مانند متروكات ساير ايرانيان بدبخت كه همهروزه در اسلامبول و حوالى آن به چنگ مىآورند ، بدون هيچ واهمهاى از پرسش و مؤاخذه ، پاك خوردهاند .
غرض ، آن بيچاره ، پس از طى آن همه راه دور و بردن رنج بسيار ، برگشته به مصر وارد شد . حالت بنده را كه خوب مىدانيد ، به محض شنيدن خبر ورود اين مرد ،
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 39
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٩