ابراهيم بيگ دامن حاجى گرفته مىگويد : « بنشين ببينم چه عذر دارى ؟ »
حاجى مىگويد : « حقيقتاش اين است كه به يك نفر عرب نانجيب مصرى قرض دارم . من هم در مقابل از يكى طلبكارم ، وعده كرده است كه اول ماه آينده بدهد . ولى بايد من امروز به عرب پول بدهم و ندارم . اينجا هم بيرون قهوهخانه است ، چون پول حاضر نيست مىترسم پدرسوخته در ميان كوچه مرا ديده بناى طلبكارى و سختگيرى گذارد . هم شما خجالت بكشيد و هم من رسوا شوم . اگر درون قهوهخانه بوديد احتمال مىرفت كه در ميان جمعيت و ازدحام مشتريان ما را نبيند . اما در اينجا آن احتمال نيست .
هرگاه گذارش بدين طرف بيفتد از دور مرا خواهد ديد ، آن وقت خر بيار معركه بار كن . »
ابراهيم بيگ مىگويد : « مگر قرضت چند است ؟ »
- « چيزى نيست . پانزده ليرا . »
ابراهيم : « نقلى نيست . خداى كريم كريم است . بنشين ! »
حاجى مىنشيند . ابراهيم بيگ قهوهچى را صدا مىكند قلمدان مىخواهد از جيبش يك دفتر « چك » يعنى حوالهنامه بيرون آورده چيزى نوشته به حاجى مىدهد كه « اين حوالهنامهء پانزده لير است . هر وقت مىخواهى برو از بانك بگير ! اكنون قهوه را آسوده بخور ! اما هر وقت طلب خود را گرفتى پول مرا بيار بده ! »
حاجى : « لطف شما زياد ! راستى مرا از چنگ اين عرب بىمروت آزاد كرديد . حالا بنده نيز يك سند عند المطالبه نوشته به شما بدهم ان شاء الله بيست روز نمىكشد از طلب خود گرفته به شما مىرسانم . اگر يك جا ممكن نشد در سه قسط پنج ليرا مىپردازم . »
ابراهيم : « سند فلان لازم نيست . حرف شما حجت است . »
قدرى صحبت مىكنند . ابراهيم بيگ مىپرسد : « كاغذ پريروزى در پيشت است ؟ »
حاجى : « بلى . »
« بده آن را من خود قدرى بخوانم ، چه كاغذ خوش مضمونى بود . پدرسوختههاى بىغيرت هى دروغ است كه مىبافند و حيا نكرده مىگويند سفرا و قونسولها حتى افراد تبعهء خارجه در ايران هرچه مىخواهند مىكنند . دستى بالاى دست آنان نيست .
پدرسوختهها بياييد با چشم كور خودتان اين كاغذ را كه مسلمانى از طهران به يك مسلمان ديگر نوشته بخوانيد ! »
حاجى در اين اثنا كاغذ را از بغل درآورده مىدهد . ابراهيم بيگ مىگويد : « حاجى عمو مطلب ديگر كه نيست ؟ »
- « نه خير ، اگر باشد هم ، از شما چرا بايد پنهان كرد ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٥