از جريمهء ملتانيان در گذشت . و مردم معتمد را در ملتان و بهكر و سيوستان تعين فرموده در اواخر « 1 » سنه مذكوره مراجعت نمود .
و در شهور اربع و اربعين و سبعمايه سلطان محمد شاه را در خاطر افتاد كه سلطانى و امارت ممالك دهلى بى امر خليفهء عباسى جائز نيست . در غيبت « 2 » با خليفه بيعت كرد « 3 » ، و درين باب مبالغه نموده خلق را از جمعه باز داشت تا ملك رفيع را با تحف و هدايا بمصر فرستاد و خليفه مصر مصحوب ملك رفيع و كسان خود « 4 » براى او لوا و خلعت فرستاد . و سلطان خوشوقت شده آن مردم را تعظيم بسيار نمود و مبلغها (
f
. 32
b
) انعام فرمود و خطبه بنام خليفه خوانده اسم خود را رديف نام او گردانيد .
و در سنه احدى و خمسين و سبعمايه سلطان محمد شاه از دار الملك دهلى عنان عزيمت بجانب گجرات معطوف گردانيده بسرعت تمام به كرنال رسيد .
و طغى نام غلام سلطان در مقام بغى شده به بندر كنبايت « 5 » گريخت .
و چون سلطان آنجا رسيد ، او گريخته در مردم جاريجه در آمد . سلطان نيز عزم ناكنى « 6 » فرموده بجانب تهته متوجه شد ، و در موضع تهرى « 7 » بكنار آب نزول نموده اقامت فرمود از براى جمع آمدن لشكر . درين اثنا سلطان را عارضهء تپ روى داده ، اندوه غربت در دلش « 8 » راه يافت .
سلطان از تهرى كوچ كرده در كندل آمده ساكن شد و مرض سلطان به صحت مبدل گشت . و درين منزل اهل حرم از راه دريا رسيده به خدمت پيوستند . سلطان از آمدن ايشان خوشحال شده اجناس وافر بلشكر بخشيد ، و به جمعيت عظيم متوجه تهته شد . و طغى كه گريخته به تهته در آمده بود سراسيمه شده چارهء كار خود نميدانست . چون سلطان به چارده
هامش
( 1 ) م : آخر
( 2 ) ف : « و رعيت » بجاى « در غيبت »
( 3 ) م : نمود
( 4 ) م : مصحوب . . . كسان خود
( 5 ) ف : كهنبات ؛ ح : كهنبايت
( 6 ) ف : ناك نى ؛ م : نانك نى
( 7 ) ف : سترى ؛ م : تهرتى
( 8 ) ف : درونش