كنار لهرى جنگ كردند . درين مرتبه ميرزا خود سوار شده دستبرد خوب نمودند . مردم قلعه رو بگريز نهادند و بعضى خود را به آب زدند ، و برخى خود را بكشتى رسانيده كشتى را رها كردند . و در همين ايام ميرزا شاه حسن امير قلى مهردار را بنزد يادگار ناصر ميرزا فرستاده سلسلهء مخالصت تحريك داده اظهار نمود كه من پير شدهام و فرزندى ندارم . صبيهء خود را بشما نسبت مىكنم ، و روزى چند از حيات من باقى است ، اين ولايت تعلق به من دارد و بعد از من از آن شماست . و خزائن بسيار بشما مىدهم .
و باتفاق ملك گجرات تسخير خواهد شد . الغرض يادگار (
f
. 129
b
) ناصر ميرزا بمواعيد ميرزا شاه حسن فريفته شده دل بر مخالفت محمد همايون پادشاه نهاد . و پادشاه عسرت لشكر را ديده به تواتر كسان نزد ميرزا يادگار ناصر فرستاده ترغيب آمدن مىكرد ، و ميرزا مذكور به عذر و اهمال مىگذرانيد .
چون خبر مخالفت يادگار ناصر ميرزا ببادشاه رسيد ، به مجرد شنيدن « 1 » اين خبر فى الفور از حوالئ سيوستان برخاسته روانهء بهكر شدند . درين اثنا قنبر بيگ ارغون گريخته به قلعهء سيوستان رفت ، و چندى ديگر راه بيوفائى پيش گرفته از اردو جدا شدند . و پادشاه در لهرى نزول اجلال فرمودند .
و ميرزا يادگار « 2 » بالضرورة آمده پادشاه را ملازمت كرده جزوى غله كه داشتند به ملازمان پادشاهى سپردند . اما از بى غلگى محنت بسيار بمردم رسيد ، تا آنكه پادشاه بعد از چند گاه الوس خاصه را به سلطان محمود فرستادند . سلطان محمود خان استقبال نموده تردى بيگ بكاول و سائر اهل خدمت را سر و پا پوشانيده و به هر كدام مبلغى زر و غله داده رخصت كرد .
بعد از رفتن مردم پادشاهى امراى ميرزا را در ديوانخانه جمع نموده (
f
. 130
a
) صورت واقعهء طلب غله را در ميان آورده . هر كدام چيزى گفتند . سلطان محمود خان سيصد خروار غله براى خرج بيوتات پادشاهى فرستاد . اما
هامش
( 1 ) ح م : رسيدن
( 2 ) ح ف م زياد دارد : ناصر