همىبينيم كه گرمى عرضى « 1 » اندر آهن « 2 » موجودست ، و چو آتش ازو جدا نشود « 3 » گرمى عرضى ازو پديد همىآيد ، آن آتش را گرمى جوهريست ؛ و تا آتش بآهن پيوسته است گرمى عرضى از آهن زايل نشود . و چو ظاهر كرديم كه معنى عرضى اندر چيزى از چيزى « 4 » آيد كه آن معنى اندرو جوهرى « 5 » باشد ، و جسد ما را « 6 » زندگى عرضى « 7 » بود ، نتيجه ازين مقدّمات برهانى آن آيد كه آن چيز « 8 » كه جسد ما ازو « 9 » بزندگى عرضى زنده بود ، زندگى او جوهريست .
و آنچ زندگى او جوهرى باشد مر او را مرگ نباشد . پس نفس كه زندگى جسد ما بدوست ، بجوهر [
b
37 ] و ذات خويش زنده است ، نه به چيزى ديگر .
( و ) چو « 10 » بجوهر خويش زنده است ، هرگز نميرد « 11 » ( و ) بقاء او « 12 » دهر است ، چنانك بقاء جسد - كه زندگى او عاريتى است - زمانست « 13 » ؛ لا جرم نفس بوجود پيش از جسمست ، چنانك آتش بوجود پيش از آهن است . و گفتند كه عقل با دهر يكيست « 14 » ، يعنى پيشى « 15 » و سپسى « 16 » نيست مر عقل را با دهر ، و نفس اندر افق دهرست ، چنانك زمان اندر افق نفس است « 17 » .
هامش
( 1 ) عرضى : عرضA، -R( 2 ) اندر آهنA: اندر عرض آهنR( 3 ) موجودست و چو آتش ازو جدا نشود ( شودA) . . . گرمى عرضى از ( عرض اندرA) آهن زايل نشود ( شودA)A: پديد همىآيد از آتش و آتش را گرمى جوهريست و تا آتش بآهن پيوسته است گرمى عرضى اندر آهن موجودست و چو آتش جدا شود گرمى عرضى ازو زايل گرددR( 4 ) اندر چيزى از چيزى : از چيزى اندر چيزىRاندر چيزىA( 5 ) جوهرىR: جوهرى جوهرA( 6 ) ما راR: ماA( 7 ) عرضى : عرضRA( 8 ) آن چيزA: آن چيزىR( 9 ) ازوA: -R( 10 ) چوA: و چهR( 11 ) نميردA: نميميردR( 12 ) بقاء اوA: و جوهر كه نميرد بقاى اوR( 13 ) زمانستR: و زمانستA( 14 ) يكيستA: معالدت ( ؟ )R( 15 ) پيشىR: پيشA( 16 ) و سپسى : سپسىAو پسىR( 17 ) و نفس . . . افق نفس استA:
و عقل اندر افق دهرست چنانك نفس اندر افق زمانستR