عشق گويد ترك مغز و پوست كن * خانه را خالى ز غير دوست كن
گويم اين باشد بتوفيق خداى * خواهد ار او كس نماند در سراى
گر جوى توفيق و عشق افزون كنى * ماسواى خود ز دل بيرون كنى
من نبودم بود من از بود تست * هستيم فرع وجود و جود تست
هست گشتم چون تو گفتى هست باش * هوشيارى نيست حدت مست باش
مست بيرون كردى از ميخانهام * همچنين سرگرم آن پيمانهام
من نگويم جام ديگر شايدم * لايق ار دانى فرستى زايدم
اين فزون جويى هم اندر ما ز تست * عفو كن گر بيخودى افزوده جست
عاشق ار جويد فزون ميشايدش * اين فضولى لازم عشق آيدش
خاك آدم حق بعشق خود سرشت * لا جرم اين فضل بودش سرنوشت
گر فضول آمد ز فضل عشق بود * زان فزون جوييش حق صد درگشود
پس فضولى گر نمايم در طلب * لازمهء عشق است نى ترك ادب
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 204 تا 206 ]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ ( 204 ) وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ ( 205 ) وَ إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ ( 206 )
و از مردمان كسى كه بشگفت آرد تو را گفتارش در زندگانى دنيا و گواه ميآورد خدا بر آنچه در دل اوست و او شديد العداوتست ( 204 )
و چون برگردد شتاب كند در زمين تا فساد كند در آن و نابود كند كشت را و نسل را و خدا دوست نميدارد فساد را ( 205 )
و چون گفته شود مر او را بپر خدا را بگيرد او را حميّت بگناهكارى پس بس باشد او را جهنم و هر آينه بد بسترى است ( 206 )
هست از مردم كسى كاقوال او * مر تو را در زندگى آيد نكو
ميكنى از حسن گفتارش عجب * چون كند اظهار ايمان و طلب
مر خدا را شاهد آرد در بيان * ليك قلبش نيست همره با لسان
باطن او بر خلاف ظاهر است * بس شديد اندر عناد او در سر است
باطن او را خدا داند كه چيست * در ضميرش جز نفاق و كذب نيست
چون كه برگردد كند سعى از عباد * تا كه اندر ارض اندازد فساد
كشتها و نسلها آن بد سرشت * جهد دارد تا كند نابود و زشت
كشتهايى كش بود جنت عشر * نسلها كه زايد از وى صد اثر
خواهد او سازد هلاك از كفر و كين * بر خلاف آنچه خواهد رب دين
دوست كى دارد خدا هرگز فساد * تا با فساد آن دغل يابد مراد
چون كه گويندش بپرهيز از خداى * گيرد او را جهل از سر تا بپاى
جهل يعنى آن حميّتهاى خام * كه بود در جاهليت مستدام
عزتى كز حق بود علم است و نور * عزت باطل بود اثم و قصور
آن همه عجز و خضوع آرد يقين * وين همه جهل و غرور و كبر و كين
پس بگيرد جهل عزت موى او * باب دوزخ تا گشايد روى او
پس بود كافى جحيم از بسترش * وز حميتهاى خام آب ترش
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 207 ]
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ ( 207 )
و از مردمان آنكه ميفروشد خودش را براى جستن خشنودى خدا و خدا مهربانست بر بندگان ( 207 )
هم كسى از مردمان باشد كه او * ميفروشد نفس خود را بمو بمو
تا مگر جويد رضاى ذو الجلال * زين رضا جويى بود خير الرجال
اين نشان شير مردان حق است * كه از ايشان كار دين با رونقست
افكند خصم ار خيو بر رويشان * منقلب هرگز نگردد خويشان
ترك ميل خود كنند از عقل چست * تا رضاى دوست بتوانند جست
جاى احمد آن رسول مقتداى * خفتهاند از بهر حفظش بر فداى
اى ملايك بر چنين مردان مرد * سجدهها از روى عشق آريد و درد
اين چنين مردى رءوف و عادلست * حيدر شير افكن دريا دل است
روز هيجا پشت او دشمن نديد * وز نهيبش زهرهها بر تن دريد
پس خدا شايد كه باشد مهربان * بر عبادى اين چنين پاكيزه جان
گفت حق با جبرئيل آيا شما * جان خود سازيد بر ديگر فدا
گفت نبود در ملايك اين و داد * گفت حق پس در زمين بينيد شاد
مر على بر جاى احمد خفته است * ترك جان بر حفظ احمد گفته است
بر زمين از آسمان آريد رو * فضل آدم تا نكو بينيد از او
تا ببينيد از چه معنى بو البشر * گشت مسجود ملايك سر بسر
تا ببينيد از چه رو آدم سر است * آفرينش چون صدف او گوهر است
تا ببينيد آن رموز مختفى * كه نهان ميبود در ذات صفى
وانكه گفتم با شما اندر زمين * خلق خواهم كرد خلقى ز آب و طين
مر شما گفتيد اين سفك دماست * دور از انديشه و آراء ماست
بى خبر بوديد كاينسان آدمى * خواهد آمد در زمين صاحبدمى
صد هزاران خلق ريزد خونشان * عالم و آدم شود محزونشان
تا بحشر اين خلق عالم سربسر * خونشان ريزد ز تيغ يكدگر
سهل باشد گر چنين آدم يكى * در جهان پيدا شود دور از شكى
بر زمين آريد رو وز من سلام * بر على گوئيد با صد احترام
او مرا اندر زمين باشد ولى * گشت ظاهر از على ذات على
هم بدينسانست رسم و راه عشق * تا ابد گر محرمى بر شاه عشق
جان و سر را تا نسازى خاك عشق * كى چو احمد بگذرى ز افلاك عشق
فقر خواهى شيوهء تسليم گير * از على رسم فنا تعليم گير
عارفان از كار او بردند پى * بر رموز معرفت و اسرار وى