صدقه و قربانى و صوم است آن * صوم سه يا هفت يا ده روز دان
صدقه بر شش تن كند بارت سبك * شاة باشد گر بجاى آرى نسك
پس شويد ايمن چو از خوف و مرض * وز موانع چاره نبود از عوض
چون بعمره كس تمتع كرد نيك * سوى حج تقصير را هديه است ليك
گر ميسر باشد آن از بهر كس * ور ميسر نيست صوم از هديه بس
وان سه روز و هفت يا ده شد به حج * چون كه رجعت كرد تا نبود حرج
وين بود آن را كه نبود در مقام * اهل مكه و حاضر بيت الحرام
رجعت از حج است بر شهر و بلد * وز منى بر مكه هم دارد سند
از تمتمع گويمت وصف و صفت * كوست واجب نزد اهل معرفت
آن تمتع كه بعمره سوى حج * باشد آن از يارى رب الفرج
بندد احرام اول از ميقات تام * وان بود معلوم نزد خاص و عام
پس شود در مكه داخل بىقصور * در طواف خانه پس يابد حضور
در صفا و مروه پس او يكدله * مينمايد سعى و پويد مرحله
پس كند تقصير و گردد او محلّ * آيد از احرام بيرون پاك دل
پس ببندد باز از بيت الحرام * بهر حج احرام ديگر ز اهتمام
پس رود از مكه بر عرفات و باز * سوى مشعر باز گردد با نياز
پس كند اقدام بر اعمال حج * نيست حاجت بر بيان افعال حج
شرح آن ضبط است يك جا در كتب * آگهند از جمله اهل قشر و لب
پس بپرهيزيد و دانيد اين حساب * كه خدا را بس شديد آمد عقاب
شهرهاى حج كه معلوم است آن * پس در آنها هر كه حج كرد از كسان
حج در آن واجب شمرد از حسن حال * نه در آن رفث است و نه فسق و جدال
وانچه در وى ميكنند افعال نيك * جمله را داند خداى بيشريك
توشه برداريد و نبود هيچ زاد * بهتر از تقوى اگر داريد ياد
مى بپرهيزيد كين ره روشن است * بر اولى الالباب پرهيز احسن است
بر شما نبود گناهى در شمار * فضلى ار جوييد از پروردگار
يعنى ار كس شد اجير كس به حج * يا تجارت كرد دور است از حرج
نيست جرمى بهر او زين اتجار * بر شما فضلى است اين از كردگار
پس چو برگشتيد از عرفات شاد * نزد مشعر از خدا آريد ياد
ذكر او باشد هدايتها كه خواست * بر شما بنمود يعنى راه راست
پيش ازين بوديد يك جا بر ضلال * شكر نعمت پس كنيد از ذو الجلال
پس از آنجايى كه برگشتند ناس * بازگرديد و نمائيد اقتباس
يعنى از عرفات يا از مزدلف * ليك عرفاتست حد ما يقف
وز خدا خواهيد آمرزش ز بيم * كه شما را او غفور است و رحيم
پس مناسك را چو بگذاريد نيك * ياد آريد از خداى بىشريك
همچو از آبائتان آريد ياد * سختتر يا زان بعلم و اعتقاد
پس بود از مردمان نابخردى * كه بجز دنيا نداند عايدى
گويد از دنيا بده يا رب بما * بهرهء عقبى نخواهيم از خدا
هم بود زايشان كه گويد ده به من * بهرهء دنيا و دين اى ذو المنن
ده نكويى در جهان با دانشم * هم نگهدار از عذاب آتشم
هست ايشان را نصيب و هم ثواب * زانچه نيكى را نمودند اكتساب
در بيان ايام تشريق
حق بسى باشد سريع اندر حساب * زود يعنى ميرسد روز اياب
ياد آريد از خدا در روز چند * كان شمرده گشته نزد هوشمند
وان بود تشريق يعنى تا سه روز * در منى ماند بدى يا در تموز
ور برفتن در دوم گيرد شتاب * نيست جرمى بهر او اندر ذهاب
ور كند تأخير هم نبود گناه * بهر آن كاو راست پرهيز از إله
پس بپرهيزيد و دانيد اينكه هست * حشرتان سوى وى از هشيار و مست
حج بود در نزد ما توحيد ذات * عمره باشد نيز توحيد صفات
وان مقاماتى كه هست اندر طريق * باشد اتمامش ز ادراك عميق
سير فى اللَّه و الى اللَّه را تمام * مينمايد در سلوك از هر مقام
باز دارد گر شما را نفس دون * زان مقاصد زان مراتب زان شئون
زود بايد نفس را قربان نمود * كار مشكل را بخويش آسان نمود
در زمين كعبهء دل كان منى است * اين تمنا قلب را از ما بجاست
هست ما استبشر اشارت در فنون * بر نفوس مختلف ز اعلى و دون
اندر استعداد و احوال و صفات * مختلف شد نفسها در واردات
همچو حيوان ضعيف و هم قوى * كه نيند اندر تحمل مستوى
بعضى از آنهاست حيوان ذلول * كوست سهل الانقياد و بس حمول
بعض ديگر صعب و عسر الانقياد * خود بر آنها نيست در حمل اعتماد
هم چنان بعضى ز اوصاف از نفوس * سهل باشد قلع و قمعش بىعبوس
قمع بعضى از صفاتش مشكل است * اندر احصرتم از اين دو داخلست
بعضى از حجاج دائم محصرند * بعض ديگر بر مناسك قادرند
معنى لا تحلقوا را گوش دار * موست آثار طبيعت هوش دار
زايل آن هرگز نگردد يا كه سلب * نفس تا قربان نشد در ارض قلب
وان مريض اعنى بدانش ناتوان * هم ضعيف از روى استعداد و جان
قلب او از عارضات مستمر * كش بود اندر جبلت مشتهر
هست ممنوع از سلوك و از شهود * هم ز ديد و هم ز توحيد وجود
وان علايق وان خيالات و هموم * هست رنج سر كه گاه آرد هجوم
پس بر او فديه است از امساكها * تا به چشم نفس ريزد خاكها
چيست احرام آنكه در طى مقام * كرد لذتها و شهوتها حرام
چيست طوف كعبه نزد رهروان * هفت نوبت پيش جانان بذل جان
يعنى اندر عشق او پيوستگى * از تعينهاى هستى رستگى
حال عاشق در حضور دوست چيست * بى خبر از بستگى و رستگى است
رستم از كون و مكان يكبارگى * يافت دل از هفت و پنج آوارهگى
يار آمد وقت نظم خانه نيست * جاى حرف محرم و بيگانه نيست
باش حاضر خدمت جانانه را * وقت ديگر كن طواف خانه را
خانهها ويرانه گردد بارها * يار ماند بىنياز از دارها
هم چنان كو بود و ديارى نبود * در سپاسش نطق و گفتارى نبود
نعت خود ميگفت اندر ذات خويش * مينمود از ذات خويش اثبات خويش
هم چنان در ذات خود باشد كه بود * نيست هيچش مثل و يارى در وجود
اى خدايى كت بهستى يار نيست * جز تو اندر دار دل ديار نيست
چون نماند خانه و خانه خداى * تو بمانى فرد و واحد در سراى
خانهء ويران ما را كن چنان * كه در او غير از تو نايد ميهمان
در خور آن رتبه كن اين خانه را * ده حقيقت صورت افسانه را
خانهء دل را تو پردازى ز غير * كه ندارى عجز بر افعال خير
كار نيكو آن كند كو قادر است * عيب ما را ناظر است و ساتر است