فيض رحمانى بر اشيا شد چو تام * گفت از فيض رحيمى بر كرام
فيض رحمانى بر اشيا شد عميم * فيض خاص احمد بود يعنى رحيم
رحمت رحمانيش بر ممكنات * فيض هستى داد هر جا يا ثقات
رحمت خاص رحيمى بر خواص * يافت در قوس صعودى اختصاص
مجملى بود اين ز شرح بسمله * كن بتفصيلش زمانى حوصله
[ سوره الفاتحة ( 1 ) : آيات 2 تا 7 ]
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ( 2 ) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ( 3 ) مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ( 4 ) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ( 5 ) اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ ( 6 )
صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ ( 7 )
ستايش مر خدايراست پروردگار جهانيان ( 2 )
بخشايندهء مهربان ( 3 )
پادشاه روز جزا ( 4 )
ترا ميپرستم و از تو طلب يارى ميكنم ( 5 )
هدايت كن ما را به راه راست ( 6 )
راه آنان كه انعام كردهاى بر ايشان نه راه آنان كه خشم گرفته بر ايشان و نه گمراهان ( 7 )
از فيوض عام و خاصش در نمود * حمد او گويند ذرات وجود
عين حمد اوست بود ممكنات * ظاهر از بودش وجود ممكنات
حمد او هر يك ز موجودات او * گويد از تكوين خود بر ذات او
گر كسى حمدش كند با انتقال * در مقام بندگى يابد كمال
از پى فيض رحيمى در رشاد * حمد خود آموخت هم او بر عباد
بعدبسم اللَّه بخير المرسلين * حمد للَّه گفت رب العالمين
تا چنان كو كرد حمد خود بيان * حمد او گويند جمله انس و جان
اى نبى رحمت اندر حضرتم * باش رهبر خلق را از رحمتم
رحمت عامم بود ايجاد خلق * رحمت خاصم رسول پاك دلق
نكتهاى در حمد خاصش مختفى است * وان تولا بر نبى و بر و ليست
آنكه اشيا را بهستى علتست * باعث ايجاد خلق از رحمت است
حمد موجد بر خلايق واجبست * كو برحمت بر خلايق واهبست
حمد عارف بر جمال و ياد اوست * بى خبر از عالم و ايجاد اوست
حمد او باشد به آن حسن و جمال * هيچ نايد ما سوايش در خيال
هستى عارف رود يك جا ز پيش * حمد خود گويد حق اندر ذات خويش
حمد خاص الخاص اندر جستجو * اين بود كز نطق او گويى به او
نيست يك مو ما سوايى در نظر * از وجود و بود غيرى بى خبر
حمد خاصان اين بود كارى به ياد * حسن خلقت را ز مبدأ تا معاد
بعد آن كار است عالم را چنين * رحمت ديگر كند در يوم دين
آرى اندر رحمت مخصوصه روى * كان رحيمى رحمت است اى نيكخوى
حمد عام اينست كارى در نظر * نعمت بيحصر و حد دادگر
سفره گسترد از تو عبد نانىيى * جان و ايمان داد اگر ربانىيى
حمد را گفتند ارباب كمال * مر ثنا باشد به آن حسن و جمال
شه فرستاده است ز استقلال خويش * نزد اهل معرفت تمثال خويش
با يكى فرمان پر وعد و وعيد * كاين بود باب اطاعت را كليد
آن يكى بيحكم و فرمان داد جان * پيش آن تمثال نيكو در زمان
عشق آمد نار غيرت بر فروخت * هستى عاشق در آن يكباره سوخت
و آن دگر تمثال شه ديد و رقم * در اطاعت شد نَزَد بيحكم دم
بندگى آورد و عجز و اضطرار * يافت از شه آبرو و اعتبار
فارغ از انديشهء بيم و اميد * بندگى شه گزيد از عقل و ديد
آن دگر فرمان نبرد از بيش و كم * برد ور هم بود از بهر شكم
برد فرمان تا كه او را نان دهد * آنچه بر وى بود مقسوم آن دهد
اينچنين عبدى بود مغضوب و ضال * نه بعقل او ره سپر نز عشق و حال
گمرهيها باز باشد مختلف * آن يك از راهست گامى منحرف
رفته رفته گمرهى افزون بود * تا كه از فرسنگها بيرون بود
روز دين كاسرارها گردد عيان * مىبرافتد پرده از رخسار جان
رهرو از گمراه يابد امتياز * باب رحمتها شود بر بنده باز
پيش از آن كز پرده آن سلطان ذات * رخ نمايد ظاهر آيد در صفات
عشق بر خود داشت اندر ذات خويش * روى خود ميديد در مرآت خويش
بر ظهور آن جمال دلفروز * بيحجابى كرد عشق پرده سوز
حب ذاتى باعث ايجاد گشت * عرش و فرش از جود او بنياد گشت
خود مخاطب عشق بر لولاك شد * كو بخلقت باعث افلاك شد
حمل بار عشق چون گرديد عرض * پس ابا كردند زان افلاك و ارض
عشق افتاد از پى شوريدهاى * رند عيارى ، حقيقت ديدهاى
غير آدم هيچ شيئى دل نداشت * عرض معنى جز به او حاصل نداشت
برد آدم را به زير بار دوست * تا كند همدست خود در كار دوست
هم ز آدم امتحانها كرد باز * كيست تا از هستى خود پاك باز
بر فناى خويشتن بندد كمر * تاج بدهد يابد از محبوب سر
تا نجويد بد دلى اين راه را * هم نبيند چشم غيرى شاه را
پردهها بربست پيش آن جمال * از شعاع غيرت و نور و جلال
بيند او را آنكه او چشم ويست * در مقام عشق او محكم پى است
گويد ار اياك نعبد نستعين * كس نباشد در ميان جز شاه دين
كى گزارد عشق كامل سير او * تا پرستد وجه او را غير او
پس فنا مستلزم اين بندگيست * اندر اين مردن هزاران زندگيست
بنده گفتن غير بنده بودن است * كاستن جز بر وجود افزودنست
بنده آن باشد كه بيند روى او * بندگى او كند بر خوى او
اين عبوديت ز عشق است و نياز * طاعت بىعشق مكر است و مجاز
عشق هم نايد بدل بيعلتى * علت آن باشد كه بينى طلعتى
طلعت حق احمد است و حيدر است * يا ولىيى كاين دو تن را مظهر است
مظهريت هم نشان احمد است * كاندر آدم مختفى از ايزد است
بو البشر با اين نشان مسجود شد * و ان بليس از ترك او مردود شد
چون نبودش عشق استكبار كرد * عجب را استيزه بر دلدار كرد
با خود انديشيد ابليس لعين * كز چه من خائن شدم آدم امين
گفت حق آدم همه عجز است و درد * تو سراپا عجب و انكار و نبرد