اين چنين جهلى سزايش لعنت است * بلكه لعنت را اصول و علت است
ور بود جهلى كه خود دانا به اوست * وز خدا بهر علاجش چاره جوست
اين نشان حسن ذات و فطرت است * پس به او نزديك نفى علت است
يا نه اينست و نه آن يعنى بنقل * غافلست از علم و جهل و نفس و عقل
اينقدر سرگرم دنياى دنى است * كه نداند علم چبود جهل چيست
التفاتش جز بحب و مال و جاه * نيست بر چيزى كه داند راه و چاه
با جماعت گر گذارد هم نماز * آن بتقليد است با اهل مجاز
ور كند تصديق و تكذيبى ز كس * نيست از اغراض تقليد است و بس
هست با اهل غرض همراهيش * هم بتقليدى نه از آگاهيش
اينهم از حق وز رهست البته دور * باشد اندر غايت نقص و قصور
آنكه از حق مستحق لعنت است * كفر او از عمد نى از غفلت است
يعنى آگاهست كاحمد با على * بر حقند و منكر است از بد دلى
مىكند انكار حق اوليا * چون يزيد و شمر ز آل مرتضى
هست دشمن بر على و بر حسين * حق كند بس لعنتش در نشأتين
همچنين از روى علم و عمد كس * گر كند انكار حقى يك نفس
آن نفس بر وى ز حق صد لعنت است * زانكه با ابليس دون هم كسوتست
آن حكيمك امر حق را سهل كرد * بو الحكم بد خويش را بو جهل كرد
چشمبندى كرد در القاى ريب * غافلست از چشم بنديهاى غيب
سحر باطل سحر حق را كى برد * او بغفلت پردهء خود ميدرد
كى شود پوشيده بر گل آفتاب * چون شود مشرق به درد صد حجاب
گويد آن گويندهء غيبم به گوش * بحرت آوردم بجنبش دار هوش
در بيان آموزمت اسرار خويش * گو بماند خصم در انكار خويش
بلكه افزون گردد انكار و تبش * هر دم از حسرت گزد دست و لبش
بر گمانش كز صداى طبلكى * شير مستى شد هراسان اندكى
يا كه شمع حق ز پف گردد خموش * يا فتد دريا ز سحر او ز جوش
پف بشمعى كرد كش حق برفروخت * دست بر ريش ار برد داند كه سوخت
رو تو اى ابله بفكر ريش باش * مرد اين ميدان نهء با خويش باش
فارغ از ما كن دل نامطمئن * هم بتسخير زنان در شيشه جن
چون بموج آرد خدا درياى من * خود شود از نطق من گوياى من
قطرههاى بحر يك جا در شود * عالم از توحيد و عرفان پر شود
هست در نطقم نهان گويندهاى * بشنوى صوتش اگر جويندهاى
تو چه دانى كاين شتر مست از چه شد * عاجز مسكين زبر دست از چه شد
داد حقست اين تو زان بيگانهء * چون گدايان بر در هر خانهء
خانهء مولاى خود گم كردهاى * كسب لفظى بهر مردم كردهاى
ما بر آن در همچو خاك افتادهايم * ذرّه ذرّه از دو كون آزادهايم
بىنيازيم از عناصر وز مزاج * جز بذات او نداريم احتياج
آنچه بر ما ميپسندد او خوش است * گر بهشتست ار عذاب و آتش است
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 160 تا 162 ]
إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ( 160 ) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ ( 161 ) خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ ( 162 )
مگر آنان كه توبه كردند و بسامان آوردند و بيان كردند پس آن گروه را توبه ميپذيرم بر ايشان و منم توبهپذير بخشاينده ( 160 )
بدرستى كه آنها كه كافر شدند و مردند و ايشان كافران بودند آنهايند كه بر ايشان است لعنت خدا و فرشتگان و مردمان همگى ( 161 )
جاويدان در آن سبك نميشود از ايشان عذاب و نه ايشان مهلت داده ميشوند ( 162 )
غير آنها كه به حق تائب شدند * بر هواى نفس دون غالب شدند
حق نمود اصلاح جان و مالشان * بر صلاح آورد از اقبالشان
تا كنند اصلاح كار ما خلق * بر بيان آرند احسانهاى حق
پس بر ايشانيم ما توبهپذير * كشف گردد پردههاشان از ضمير
توبه باشد بر جناب حق اياب * چون كه برگردد شود رفع حجاب
هر كه برگردد به خود راهش دهد * نور قلب و جان آگاهش دهد
رو كنى بر شمس روى او به تو است * شمس را نبود قفا او جمله رواست
پشت و رو از تست نه از آفتاب * چون نمودى پشت دورى زانجناب
رو نمايى باز چون بر سوى او * بىحجاب و پردهبينى روى او
رو بگردانى ز وى گر هر دمى * رو كنى چون باز رو بينى همى
خشم نارد او زرو گردانىاى * نور مستغنى است از ظلمانىاى
فضل شمس اينست بر تو اى امين * تا چه باشد فضل خورشيد آفرين
كى بنا دارى رساند خوارىاى * جز كه خواهد زو كند غفارىاى
تو كه محتاجى ببخشى بر گدا * مينخواهى هيچ سود از بينوا
جز كه باشد آن گدا دزد و شرير * بهر نظمى بندى او را ناگزير
تا ز نادارى چه خواهد كارساز * كه بذاتست از خلايق بينياز
صد هزاران بار اگر از درگهش * رو بگردانند خلق و از رهش
باز چون آرند رو در بسته نيست * از كمال و نقص خلقان خسته نيست
ليك بر اشرار شهر ار پادشاه * بند ننهد ملك او گردد تباه
هيچ با دزدان ندارد شه غرض * بل شد آن زنجير سرقت را عوض
پس تو رو كن تا ببينى روى او * خوى خود بگذار و شو بر خوى او
وانكسان كه كافرند و مردهاند * همره خود لعنتى را بردهاند
مرده اندر كفر ايشان كافرند * لعنتى را مستحق و در خورند
از خدا و از ملايك وز بشر * بهر ايشانست لعنت سربسر
مستحق آتشند و لعنتند * جاودان اندر جحيم غفلتند
نيست تخفيفى بر ايشان در عذاب * هم نه مهلت داده گردند از عقاب
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 163 ]
وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ ( 163 )
و خداى شما خدائيست يگانه نيست خدايى مگر او بخشندهء مهربان ( 163 )