ليك آن غش نز تب و سرسام بود * بل ز تاب زلف مشكين فام بود
بود معلومم كه عاشق بر كسى است * ميرود يا ميبرندش چاره نيست
قاصدى دوش آمد از دلدار او * بست يك جا از پيامى بار او
گفت با من كاى حريف همدمم * خواهم از تو عذر شبهاى غمم
بودى اندر هر غمى يارم همى * تا سحر هر شب پرستارم همى
وقت آن آمد كه رنجت كم كنم * فارغت از درد سر وز غم كنم
آنكه ميدانى فرستاده پيم * ميروم تا او نوازد چون نيم
ماند آرى كى دگر عاشق بجا * كآيد از يارش پيامى كه بيا
گفتمش رو حق نگهدار تو باد * آن كه سويش ميروى يار تو باد
در وداع آن حريف پرده سوز * گريه كردم از شبانگه تا بروز
همچنين نالان و گريانم همى * از غمش سر در گريبانم همى
با تو گويم شمهاى ز اوصاف او * وز ضمير پاك و فكر صاف او
بود در هر محنتى او يار من * ياور من ، محرم اسرار من
بود با من نرم گوى و شرمناك * بردبار و خاضع و خرسند و پاك
دوستى گر ناگه آمد از درم * بود در مهمان نوازى ياورم
تا چه جاى آنكه آيد قاصدى * پيش من از دلبرى يا شاهدى
زودتر از من باستقبال او * ميدويد او تا بپرسد حال او
ميگرفتش همچو جان اندر كنار * مىزدود از موى و روى او غبار
گرد او ميگشت چون پروانهاى * يا چو مستى دور مه در خانهاى
هر گه آيد ياد من اطوار او * ميشوم ديوانه از رفتار او
در يكى روزى بمهمانخانهاى * كرده بد دعوت مرا فرزانهاى
صحبتى بد ناگه اندر انجمن * نيست دل ديدم بجاى خويشتن
مدتى بگذشت و من حيران و مات * ز انجمن بىانتقال و التفات
گو چه شد ناگه كجا رفت از برم * آمده در خانه بيشك دلبرم
رفته دل بهر پذيرايى برش * تا مباد افسرده گردد خاطرش
ناگه آمد دل در آن محفل بجاى * گفتمش رفتى بدين ديرى كجاى ؟
گفت يار آمد نبود اندر سراى * محرمى كآرد پذيرايى بجاى
رفتم از بهر پذيرايى او * تا نگيرد قلب سودايى او
رفتم و خاطر چو گل بشكفتمش * چون در آمد ره ز مژگان رفتمش
از تو گفتم با وى اسرارى كه بود * از دلش برداشتم بارى كه بود
هر چه پرسيد از تو كردم آگهش * رفت و رفتم تا به منزل همرهش
اين چنين بد حال او با من همى * تا تو دانى حال من گر محرمى
چون ننالم در غم هجران او * چون نباشم روز و شب نالان او
يك گله هرگز نكرد از روزگار * چون سخن رفتى ز مويى بد نثار
رفت آخر هم بدان خويى كه داشت * سوى آن محبوب مهرويى كه داشت
رفت و ماندم من در اين ويران غريب * بيدل و بيخانمان دور از حبيب
مى ندانم جاى آن فرخنده نام * تا فرستم سوى او وقتى سلام
يا روم خود پرسم از احوال او * ميزنم دايم بنيكى فال او
هر كجا مويى بود ميبويمش * شايد از جايى نشانى جويمش
شاد باش اى آنكه بودم از تو شاد * هر كجا هستى غمت هرگز مباد
گيردت غم بينى ار غمگينىام * تا مباد اين گونه غمگين بينىام
من ترا غمگين نخواهم شاد باش * از غم و اندوه من آزاد باش
روزها خوردم بتنهايى غمت * بس تسلى دادم از هر ماتمت
هر چه ميديدم فرو سر در پرت * ميگرفتم بر سر زانو سرت
بودم اندر هر غمى غمخوار تو * شاد بودم خاطر از ديدار تو
هم تو بودى همدم و همراز من * در غريبى ساز من دمساز من
ميرسيد از نوبتى بر من غمى * مى نبودم جز تو در بر همدمى
تا تو رفتى وز برم گشتى جدا * از غم و تنهائيم داند خدا
ليك سازم با غم و اندوه خود * خود گدازم از غم انبوه خود
چون تو شادى شاد باش اندر غمش * خرّمى كن در كمند پر خمش
چون تو شادى شاديت خواهم همى * سازمت من با فراق و با غمى
ميرسم من هم بوصلت عنقريب * گيرمت در بر در آن كوى حبيب
با تو خواهم شكوهها كرد از فراق * و آنچه ديدم بيتو شبها ز اشتياق
گويمت حالى كه بودم سر بسر * نيست شامى كز پىاش نايد سحر
من كجا دانم سحر يا شام را * يا شناسم ز اضطراب آرام را
ميكنم چون ياد تقريرت همى * ز آن كلام آيم بتفسيرت همى
تا دمى يابد تسلا خاطرم * از كلام شكّرين دلبرم
بس دراز است اين سخن كوتهبينان كنم * رو بتفسير كلام اللَّه كنم
[ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 75 ]
أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ( 75 )
آيا پس طمع داريد كه بگرود براى شما و بتحقيق كه بودند گروهى از ايشان كه ميشنيدند سخن خدا را پس تغيير ميدادند آن را بعد از آنچه يافته بودند آن را و ايشان ميدانند ( 75 )
پس طمع داريد آيا كاين گروه * مر شما را بگروند از هر وجوه
يعنى ايمانشان بود از اختيار * و از يقين و از عيان و اعتبار
وانگه از ايشان فريقى بشنوند * قول حق پس منحرف از ره شوند
ميكنند از ميل خود تحريف آن * بعد از آن كز عقل دانند آن بيان
يعنى از بعد تعقل اندر او * سوى تحريفش كنند از ياوه رو
وانگهى دانند خود تعريف آن * ميكنند از عمد پس تحريف آن
گشت ز اسرائيليان هفتاد تن * منتخب تا بشنوند از حق سخن
عالمان بودند آنها از يهود * چون شنيدند از عناد و از جحود
بهر آن كردند تأويلات خام * غير تأويلى كه بود اندر كلام
از پى تحريف تورات آمدند * با هواى خود ز ميقات آمدند
بس حرام از ميلشان آمد حلال * هم حلال آمد حرام اندر مقال
اندرين امّت هم از اجحاف خويش * پيروى كردند از اسلاف خويش
از هواى بد دلان در اصل و فرع * رفت بس تحريف در احكام شرع
گشت بدعتها عيان بعد از نصوص * در قضايا و فتاوى بالخصوص
ز اختلاف اول اندر جزء و كلّ * مختلف شد اصل احكام رسل
من نگويم اختلاف اصل چيست * خود بفهم اظهار آن تكليف نيست
اختلاف اصل كز وى نقلها است * شد يقين كز اختلاف عقلهاست
هست عقلى در معانى بس قوى * عقل ديگر اندك و نامستوى
عقلها را چون جداول در ظهور * منشعب دان ز اصل عقل و بحر نور
عقل سالم ميشناسد بيدغل * عقلها را از صفات و از عمل