تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
مىكند خدا مردگان را و مينمايد شما را آيات خود تا شايد شما دريابيد بعقل ( 73 )
وين كه موسى گفت از رب البشر * قوم را امر است بر ذبح بقر
نفس حيوانست گاو و كشتنش * در رياضت فرض داند ذى فنش
ذبح او منع وى است از هر هوا * وز فعالش باز بگرفتن بجا
قوم گفتند اينست هزو و ريشخند * يا گرفتى آنچه نايد در پسند
همچو فرعون آورى امرى شنيع * تا باستهزا كنى ما را مطيع
گفت موسى ميبرم بر ربّ دين * من پناه از قول و فعل جاهلين
هست استهزا نشان اهل جهل * فعل جاهل نزد من نايد بسهل
قوم گفتند از خدا ميكن سؤال * كآن چه باشد چيستش يعنى خصال ؟
گفت آن نبود مسن لا فارض است * نه بر او آثارى پيرى عارض است
تا كه زايل باشد استعداد او * محكم است و بىخلل بنياد او
هم نباشد بكر يعنى بس جوان * كه بود نامستعد و ناتوان
تا شمارى قاصر و ناقابلش * هم بود حمل رياضت مشكلش
بل عوان است آن نه پير و نه جوان * هست يعنى در ميان اين و آن
واجبست اين نزد عقل ذو فنون * از بيان فافعلوا ما تؤمرون
قوم گفتند از خدا خواه اينزمان * تا چه باشد رنگ او بهر نشان
گفت گويد حق كه رنگ اوست زرد * هر كه زين رنگش شناسد اوست مرد
با تو گويد سرّ لونش را « صفى » * تا نباشد بر ضميرت مختفى
هست رنگ جسم اسود در نمود * ز آنكه نبود هيچ نورش در وجود
رنگ آن نفس نباتى اخضر است * زآنكه در وى نور هستى اظهر است
ليك غالب باشد اندر وى سواد * زآنكه ادراكش نباشد در نهاد
رنگ قلب آمد سفيد از روى قسم * كو مجرد باشد ار دانى ز جسم
وز ره ادراك و نورانيتش * وز كمال و از علوّ رتبتش
نفس حيوانيه بيشك احمر است * كه بحيوانات عجب او در خور است
نور ادراكش چه باشد در نهاد * وز علاقهء جسم هم دارد سواد
لا جرم احمر بود بىاعتراض * و آن مركب از سواد است و بياض
ليك اندر وى سواد افزونتر است * و اندر انسان نفس لونش اصفر است
نور ادراكش چو غالبتر بود * در جوار قلب زان اصفر بود
زآنكه صفرة حمرتى باشد كه آن * مر بياضش غالبست اندر عيان
فاقع آمد لون او اندر صفا * فاقع اعنى هست پر ضوء و بها
شد مشعشع از شعاع نور قلب * دارد استعداد بر دستور قلب
از لقايش ناظرين گردند شاد * نور استعدادش آمد چون زياد
ناظرين آن كاملان عارفند * كه ز استعداد هر كس واقفند
دوست دارند اهل استعداد را * طالبان راه استرشاد را
قوم گفتند اشتباه افزوده گشت * زين بقر افزون بود در كوه و دشت
مستعد يعنى فزون در مردم است * آنكه باشد طالب و قابل كم است
مستعد بسيار و طالب اندكست * و آنكه شد طالب ز صيد قابل يكست
نيست هر طبعى يقين قابل به كار * هم نه هر قابل بود طالب شعار
نيست هر طالب صبور و جاهد او * هر صبورى هم نباشد واجد او
خواه از حق تا بما واضح شود * بىتشابه اصل آن لايح شود
گر خدا خواهد مگر يابيم بخت * وز گروه مهتدون باشيم سخت
يعنى اندر ذبح اين شايسته گاو * يك جهت باشيم و سخت و كنجكاو
و آنكه انشاء اللَّه آمد در بيان * بود ز استعداد ايشان يك نشان
ز آنكه دانستند بىتقدير حق * مينگيرد هيچ نقشى بر و رق
گفت احمد رهنماى هر صواب * كرد استثنا بر ايشان فتح باب
گر نميگفتند استثنا بفال * فتح اين ره بهر ايشان بد محال
نيست استثنا مراد از لفظ آن * يافت بايد سرّ آن در قلب و جان
تا تو دانى بىاراده و امر او * نه رگى اندر بدن جنبد نه مو
نه كه استثنا بگفت آرى و لب * پس نبينى غير خود را دى سبب
گر بود توفيقى از ربّ الانام * در مقامش شرح اين گويم تمام
منتظر باشند نك ارباب ربح * تا شناسند آن بقر را بهر ذبح
گفت گويد لا ذلولست اين بقر * نيست سركش تا بود دور از اثر
بلكه منقاد است بر امر و مطيع * زير بار شرع آيد بس سريع
در شيار ارض آيد بر مراد * دارد استعداد يعنى بر سداد
آب ندهد حرث يعنى عاريست * از معارف وز حكم گر كاريست
سالم است از هر علامت در سراغ * نيست او را هيچ اصلا نقش و داغ
يعنى آزاد است ز آداب و سنن * هم ز عادات و شرايع بىسخن
نيست او را خالى از رنگ دگر * اعتقاد و مذهب اعنى در نظر
تا صلاحيت در او نبود تمام * بهر ذبح و واقفند از اين كرام
قوم گفتند اينزمان بىكم و كاست * جئت بالحق يعنى آوردى تو راست
گشت ثابت بهر طلّاب كمال * آنچه بود آن مشتبه بىقيل و قال
گاو را كشتند و فعلى نيك بود * ليك تركش قوم را نزديك بود
ز آنكه ما كادوا بر اين بودش دليل * كه نبد نزديك اين فعل جميل
پس فضول آورد قوم اندر كلام * ز آن همه تفتيش و تحقيقات خام
هيچ يعنى نفس ازين ره شاد نيست * سهل و آسان در عمل منقاد نيست
گفت پيغمبر كزان تفتيش و جدّ * سخت شد اين كار بر هر مستعد
گر نميگشتند آن سان سخت‌گير * زود گشتى قصدشان حاصل نه دير
گفت هم زين قبل ز اكثار سؤال * فرقه‌اى گشتند هالك بالمآل
قوم رفتند از پى تحصيل گاو * سالها گشتند هر سو كنج كاو
بود شيخى اندر اسرائيليان * داشت طفلى خرد با گاوى چنان
با عجوزى داشت نسبت سالخورد * برد شيخ آن گاو را بر وى سپرد
گفت در مرعاى خود اين عجل را * دار تا نفعى دهد اين طفل را
اين حكايت را شنيد از اشتهار * آن عجوزه كاين چنين گشتست كار
كرد اخبار اين سخن با آن پسر * گشت خرّم ز استماع اين خبر
خواست تا بفروشد آن را در زمن * كرد پس منع از فروشش پير زن
گفت مفروش ار چه بس كوشش كنند * جز كه جلدش پر زر از جوشش كنند
بر همين مبلغ كه او گفتش فروخت * ز آنكه چشم آن شيخ بر رزاق دوخت
شيخ روحست و طبيعت پير زن * طفل عقل است ار نكو دانى سخن
وان جوان كشته در معنى است قلب * كه چنين نور حيات از اوست سلب
شيخ روح آن عجل يعنى نفس را * ميسپارد بر عجوز طبع ما
تا بمرعاى طبيعت پرورش * بدهد او را روزگارى در روش
تا مگر روزى چنان كآمد بنقل * گردد از وى منتفع آن طفل عقل
و آن بود بعد از رسيدن بر بلوغ * كار او يابد بدانايى فروغ
سازد از محسوس معقولات بكر * منتزع هر دم ز استعمال فكر
از چراگاه طبيعت نفس را * آرد و گيرد ازو ساز و نوا