وانكه ميگشتند اسرائيليان * تا چهل سال از پى عجلى چنان
باشد از سير الى اللَّه اعتبار * اندر اخلاق و عمل با اختيار
تا بهنگام بلوغ معنوى * كآن چهل سالست بكر و مستوى
هست منع آن عجوزه در فروش * ز انقياد شرع منع طفل هوش
و آن قبول عقل ازو بىاغتشاش * بر مراعاتست در نظم معاش
و آن نمودن از طلا پر پوست را * هست اشارت بر بقا بعد از فنا
نفس چون شد كشته ره بر منزلست * از معانى هر چه خواهى حاصل است
نفس چو نشد كشته حكم دوست را * پر كنى از زرّ خالص پوست را
زر خالص وحدت بىكثرتست * دولت بىانقراض و آفت است
رفت نكبتها برون از شهر ما * هر چه بينى دولتست از بهر ما
دولتى كو را نباشد نقص و رنج * ملك در ملكست و گنج اندر بگنج
در عجب زآنم كه نالند اين گروه * از مجاعت وز عطش در شهر و كوه
از زمين تا آسمان بنهاده خوان * وين گروه از قحط نان بر سر زنان
يا من اندر ديد خود فرزانهام * رفته يا عقلم ز سر ديوانهام
ور تو گويى بينم اينها من بخواب * راستگويى نيست با خلقم عتاب
زين گذشتم با تو گويم بالتمام * نكتهء آيات و تفسير كلام
بود شيخى اندر اسرائيليان * صاحب مال و منال و قدر و شان
بود او را يك جوانى خوبرو * بهر ميراث آن بنى اعمام او
مر ورا كشتند و مخفى ساختند * نعش او را بر كنار انداختند
طرح بر اسباط اسرائيل شد * بس پى اين قتل قال و قيل شد
بوده هم گويند بهر وصلتى * اين عمل ز ابناى عمّ يا عمّتى
دفع ميكردند هر قومى ز خود * تا به ذبح عجل از حق امر شد
پس زدند اعضاى او بر كشته باز * زنده گشت و شد برون از پرده راز
داد قاتل را نشان در ساعت او * از ميان برخاست حرف و گفتگو
آن جوان قلبست و روح او را پدر * مكنتش عرفان و علم با ثمر
قتل او منع از حيات واقعى است * و آن حيات واقعى جز عشق نيست
غير استيلاى شهوت هم غضب * نيست بر قطع حيات او سبب
و آن دو ابن نفس حيوانيهاند * قاتل ابناى روحانيهاند
ز آنكه نفس و روح از يكدودهاند * از ازل با هم برادر بودهاند
عقل فعالست ايشان را پدر * كآن بود روح القدس اندر بشر
سابق ار گفتيم عقل است ابن روح * بد مراد از عقل شخصى بالوضوح
و اندر اينجا عقل كل فعال راد * يعنى آن روح القدس باشد مراد
ضدّ ندارد حرف درويش اى ولى * گر تو ضد بينى بود از بد دلى
حاصل استيلاى شهوت با غضب * كه بودشان نفس حيوانيه ابّ
كشتهاند آن ابن عمّ خويش را * قلب زادهاى روح نيكانديش را
بر قياس اندر حديث بىغلو * اكرموا عمتكم النّخله شنو
كز بقيهء طين آدم گشته خلق * ليك بر وضع دگر پوشيده دلق
در نباتى نفس يعنى كاملست * نفس حيوانيه را بس مايلست
پس بنى عمند در سير نظر * نفس انسانى و حيوانى دگر
آن دو فرزندان نفس بىرشد * كشته ابن عمّ خود را از حسد
بود اين قتل از طمع بر مال او * معنيست آن مال و عشق و حال او
طمع بر آن مال هم باشد هوس * زانكه نايد كار عنقا از مگس
طرح پس كردند نعش آن همام * بر قواى روحى و طبعى تمام
و آن همه اندر تدافع آمدند * بهر دفع آن ز خود ساعى شدند
دفع ميكردند از خود آن فساد * هر يكى ز آن قوههاى فحل راد
بر صلاح و حسن و فعل و حال خود * و اشتغال خويش و استعمال خود
هر يكى دادى بضدّ خويشتن * نسبت آن فعل شوم پر فتن
هست فادّارأتم از وجه لغت * آن تدافع و ان تنازع زان جهت
پس به ذبح عجل شد امر جليل * تا زنند اعضاى او را بر قتيل
گشت ظاهر آنچه بود اندر كمون * مخرج و اللَّه كنتم تكتمون
گفت هم به بغضها قلنا اضربوه * تا كه گردد زنده قلب با شكوه
دمّ گاو آمد اشارت بىسخن * بر اماتهء نفس پر آشوب و فن
دم ز اعضاى وى آخر وا ضعف است * زين سپس باقى حيات اشرف است
چون كه آخر شد حيات نفس خوار * زنده شد دل اول عشقست و كار
اين چنين حق زنده سازد مرده را * تا كند چون عاشق دلبرده را
تا كنيد انديشه در آيات او * پى بريد از وصف او بر ذات او
هيچ ديدى در خزان كز بادها * چون بميرند اين درختان جابجا
مىشود خشك و سيه چون پرّ زاغ * از يكى باد خزانى دشت و باغ
از نسيمى افتد اندر شاخ و برگ * چون بر وى محتضر آثار مرگ
همچو قبرستان شود گلزارها * جاى گلها جمله گيرد خارها
چون وزد باز آن نسيم فرودين * مردگان سرها برآرند از زمين
گردد از باد بهارى هر شجر * پاى تا سر پر شكوفه پر ثمر
هيچ كردى فهم و آوردى به ياد * كز كدامين مروحه جست اين دو باد
آن يكى ميراند و داد اين يك حيات * اين يكست از موت و بعثش در نبات
بهر هر شيئى چنين دان بى ز بحث * هر دمى صد حشر و نشر و موت و بعث
فرعها ديدى نديدى اصلها * مرجع اين بادها و فصلها
هر زمانى بر تو فصلى ديگر است * مانده فرعى رو باصلى ديگر است
همچنين تا اصل اول كاين فصول * جمله از وى منتزع شد در نزول
نه خزانست اندر آنجا نه تموز * ز آن بود فصلى بهشت جان فروز
چون بميراند ز هر فصلى حقت * مىكند بر فصل ديگر ملحقت
چون كه مردى از جماد و از نبات * يا بى از حيوان و پس ز آدم حيات
باز بيرون زين فصول اربعه * هست فصلى از ملك در مطمعه 1
چون از آن هم بگذرى يا بىحيات * از لقاى ذو الجلال ذو الصفات
پس چرا اين موتت اى جان مشكل است * كز پيش هر دم حياتى حاصل است
ميرسد از هر كنارم بوى او * ميكشد بويش دلم را سوى او
ميسپارم جان ز بوى دلكشش * جان چه باشد پيش روى مهوشش
عشق ميگويد بگوشم با فنى * گر ز جان لافى در اينره كودنى
هيچ دارى گر جوى شرمندگى * كن فرامش مردگى و زندگى
جان و جانپردازى آنجا بازيست * زندگى و مردگى غمازيست
اين منم يعنى كه بر وى جان دهم * آنچه جانان داد بر جانان دهم
با تو گويم گر نه زين آزردهاى * تا تو دانى زندهاى يا مردهاى
بى خبر ز آن نرگس مستانهاى * وز حيات عاشقان بيگانهاى
عاشقان را هم نه اين گنجايش است * گر كند لطف او خود از بخشايشست
اى خوش آن عاشق كه يارش ميبرد * نى كه او خود ميرود ره بيخرد
اى كه بس كسرا به خود ره دادهاى * وز همه مستغنى و آزادهاى
مر « صفى » را هم كه عمرى از يقين * هست در كوى تو خاكستر نشين
شايد ار پردازيش خاطر ز غير * جز تو هيچش تا نيايد پيش سير
گر كه هم زين آرزو ناقابل است * قابليت بخش سلطان دلست
دل بپردازش ز غير ذات خود * فارغ از كونين و محو و مات خود
خواهم آن جامى ز دست ميفروش * كه نيابم هرگز از مستى به هوش
تا شناسم كاين كدامست آن كدام * دوزخست اين بهر عاشق يا مقام