گلستان امانى به كمال نضارت شكفته بود ، اكنون بچه سموم « 1 » همچنين فسرده و پژمرده گشته است .
داود گفت اى : فضيل مرا هشت غم از خورد و خواب و سؤال و جواب بازداشته كه نه پرواى خوردن دارم و نه مجال خفتن .
فضيل گفت : يا داود آن هشت غم كدامست .
داود گفت :
غم اول هول مطلع يعنى وقت مرگ كه نوبتيان
« تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ »
طبل رحيل فروكوبند ، و مقدّمان « 2 » عساكر اجل ، از ميمنه ، و ميسرهء امل درآيند ، و سپاه غم و اندوه روى ، بقلب سپاه « 3 » سلطان حيات آرند ، تير تقدير
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
از كمان
« أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ »
پرّان گردد ، و تيغ بىدريغ
« فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ »
از نيام
« لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ »
برآيد و بر ناى زندگانى روان گردد ، و صبّاغ درد و بلا ، رخسارهء ارغوانى را « 4 » چون ورق خزانى زعفرانى گرداند ، مهابت مشاهدت ملكوتيان ، آينهء هوش « 5 » را تيره كند ، و صلابت رؤية « 6 » ، ملكالموت ديده را خيره گرداند « 7 » ، ندانم تا در آن ساعت مرارت سكرات موت را به شهد شهادت ، از كام جانم بيرون برند ، و يا حلق دلق را بزهر فراق
« كَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ وَ قِيلَ مَنْ راقٍ وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ »
تلخ گردانند .
اى فضيل اين غم پشت معاملهء مرا دو تا كرده است ، و رخسار چون گلبرگ طرى مرا به رنگ كاه برآورده « 8 » .
غم دويم آنست كه چون مرا در قبر نهند ، و در آن منزل بىدر و روزن ،
هامش
( 1 ) - د : و هموم .
( 2 ) - د : و مقدمات .
( 3 ) - د : بقلب سلطان .
( 4 ) - د : ارغوانى .
( 5 ) - د : آينهء حواس .
( 6 ) - د - ح : رؤيت ملكالموت .
( 7 ) - د : ديدهء رمد ديده را خيره گرداند .
( 8 ) - د : و رخسار گلبرگ طرى را به رنگ كاه برآورد - ح : ترى .