بقتل برساند ، همهء برادران بهيكبار در تضرّع و ناله و گريه درآمدند و گفتند :
اى عزيز اگر ما را بقتل رسانى بايد جامههاى ما به خون ما ملطخ گردانى و آن را به يادگار به پدر بزرگوار ما فرستى كه او را يادگار فرزندان به غير جامه خونآلود چيزى نصيب نيست ، همهء حاضران از سخن ايشان مضطرب شدند و يوسف را رقّتى تمام دست داد ، در اين حال جبرئيل فرود آمد و گفت : اى يوسف تخويف ديگر به نهايت رسيد و اوان محنت و زمان مفارقت منقضى گشت ، اظهار امر خود نماى و پرده از پيش جمال خويش بگشاى .
[ واقعهء آشكار شدن نسبت يوسف بر برادران و بشارت فرستادن به حضرت يعقوب و دعوت كردن وى را به سرزمين مصر و اجابت آن دعوت از طرف حضرت يعقوب ]
يوسف بنا بر اجازت عالم غيب با برادران خطاب فرمود :
« قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ »
يوسف فرمود هيچ مىدانيد كه چه كرديد با يوسف و برادر وى آن وقت كه شما نادان بوديد و ندانستيد ؟
و بعضى گويند « ان كنتم جاهلين بالوحى قبل النّبوّة » اگر گويند معاملهء ناپسنديدهء ايشان به نسبت به يوسف ظاهر بود آيا به نسبت به برادر وى بنيامين چه معامله كرده بودند .
جواب آنست كه او را از برادر وى جدا كردند به نسبت با او خوارى و بىالتفاتى بسيار پيش بردند و هرگاه كه خواستى تا با ايشان سخن گفتى بعجز و ذلّت « 1 » بعرضه داشت پيش ايشان بايستى ايستادن و عرض حال نمودن .
نقلست : كه چون يوسف با برادران اظهار اين عتاب فرمود نقاب از پيش جمال عالم افروز خويش برداشت و آيت رحمت از مصحف جمال خويش بر ايشان خواند و چون برادران به تفرّس در وى نگاه كردند چشمشان بر آن خالى افتاد كه يوسف از جدّ خود ابراهيم و از جدّهء خود ساره بوقت قسمت ارزاق رقم حسن و ملاحت ميراث جلال به او رسيده بود افتاد و ملك خلّاق جلّ ذكره از براى دفع عين الكمال در صحيفه جمال او تعبيه فرموده بود به مشاهدهء آن نشانى گفتند كه :
هامش
( 1 ) - ح : و عجز و ذلت بعرضه داشت نزد ايشانش بايستى ايستاد و عرض حال نمودن .