من مىدانم كه تو چها كردهء ، ياد دارى كه در فلان روز و فلان موضع چه كردى من آنجا حاضر بودم چون حقّ تعالى اداى شهادت فرمايد ، ديگر هيچ عذر نماند ، خجل گردد و فروماند ، گويد : الهى از شرمسارى و خجالت منكر مىشدم ، اكنون هر چه خواهى بكن كه مستوجب عقوبتم .
القصّه - چون اولاد يعقوب از ابن يامين نوميد شدند ، به خلوت رفتند ، تا تدبير اين كار كنند كما قال اللّه تعالى
« فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا »
يعنى چون نوميد شدند از اجابت يوسف مر مسئلت ايشان را از مردم انفراد ورزيده گوشه گرفتند و به تدبير اين امر مشورت مىنمودند ، بعضى گفتند اين پادشاهى است كه اهل مملكت او اكثر بتپرست بودند و ارباب شرك را قوّتى و مكنتى چندان نيست با اينها بامداد غيبى محاربه مىكنيم و برادر را از ملك به غلبه و استيلا بازستانيم .
يهودا گفت : من بدر زندان مىروم و چون حكم ملك چنان صادر شده كه بنيامين را به زندان برند من همانجا دست وى گرفته از سرهنگان بازستانم .
روبيل گفت : من ملك و اعوان او را بسندهام ، يهودا گفت : من نيز مهمّ همهء ايشان كفايت كنم ، شمعون نيز همين گفت . آخرالامر برين قرار گرفت كه يهودا گفت :
من به بازار درآيم و شما همه مسلح به سلاحهاى خويش منتظر باشيد تا چون من نعره زنم و خلايق اكثر از هوش خود بروند ، شما در جهيد و از راست و چپ و پيش و پس هركه را بينيد بقتل رسانيد .
بعد از آنكه يهودا بيرون رفت ، تا آنچه مقرر شده بود بوقوع رساند ، يوسف وقوف يافته كس بطلب ايشان فرستاده بمجلس آمدند .
يوسف فرمود : كه اى اولاد يعقوب شما به خود بسى مغروريد من نسبت به شما هيچگونه تقصير نكردم و ابواب تفضّل و احسان مفتوح داشتم و از برادر شما خيانتى بظهور پيوستى به حكم شريعت شما با وى عمل نمودم اكنون شنيدهام كه شما