يوسف را غضب برآمده فرمود اين صاع من هرگز دروغ نگفته است شما او را به دروغ نسبت مىكنيد و پنداريد كه همه همچون شما به دروغ منسوبند .
آنگاه ديگرباره دست بر صاع زد و گفت صاع مىگويد : كه آن خطّ در خزانه تست ، اكنون اگر خواهيد بفرمايم تا قباله بيارند .
گفتند : بلى آنگاه يوسف قباله را حاضر گردانيد چون خطّ خود بديدند بشناختند و ليكن از غايت خجالت انكار كردند و گفتند : اين خطّ ما نيست و ما از اين واقعه خبر نداريم .
يوسف بنيامين را فرمود تو خطّ ايشان مىشناسى ببين كه اين خطّ ايشانست يا نه ؟
بنيامين بديد و گفت : خطّ ايشانست ، دانستند كه انكار را هيچ روئى نمانده و مقرّ آمدند امّا گفتند كه اين « 1 » آن يوسف نيست كه برادر ما بود بلكه ما را كنيزكزادهء بود يوسف نام ، كه او را به مالك فروخته بوديم « 2 » اين حجّت بنام او مرقوم است .
يوسف باز از بنيامين سؤال كرد كه اين قوم را كنيزك بچهء « 3 » يوسف نام بوده است ؟
گفت : نه هرگز خاندان ما را كنيزكزادهء به اين نام نمىبود ، صاع تو اى عزيز راست گويد ، ديگر نوبت از وى سؤال كن تا اين برادر در حياتست يا نه ؟
يوسف دست در صاع زده گفت كه زنده است و تو او را ببينى .
باز ابن يامين از عزيز التماس نموده كه از اين صاع بپرس كه وى را كه دزديده است .
يوسف ديگرباره دست بر صاع زده ، گفت : صاع خشمآلود است و چنين مىگويد :
كه از من چه مىپرسى كه ترا كه دزديده ؟ چون چنين ديدند از بارگه بيرون آمدند .
هامش
( 1 ) - ح : كه اين نه برادر ما بود .
( 2 ) - ح : به مالك ذعر .
( 3 ) - ح : كنيزكزادهء .