كنند تو هم سورهء يوسف بر ايشان برخوان تا دانند كه چنان كه يوسف را « 1 » از چاه و زندان بيرون آورديم و بتاج و تخت مصر به سلطنت نشانديم ، ايشان را نيز از چاه و زندان دنيا بيرون آورده ، پادشاه مصر جنت گردانيم
« وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً »
.
للعطّار
نقل كن زين نفس سگ گر قوت جان مىبايدت * درگذر زين چاه و زندان گر جهان مىبايدت
باز عرشى كز پر جبريل دارى پرّ و بال * ورنه در گلخن نشين گر استخوان « 2 » مىبايدت
نفس را چون جعفر طيار بر كن بالوپر * گر به بالا ، بالوپر چون مرغ جان مىبايدت
چون تو از زر دوستى آزر مزاجى پس چرا * همچو ابراهيم آتش بوستان مىبايدت
اى خر مرده سگ نفست به گلخن دركشيد * پس چه عيسى بر فلك دامنكشان مىبايدت
ديگر اى محمد ( ص ) اگر پيران محنت كشيده ، گرم و سرد جهان ديده ، گريبان صبر دريده ، پشت تحمل خميده ، بدرگاه تو آيند و از مفارقت اولاد و احفاد و قرة العين و ثمرة الفؤاد خود بنالند ، تو هم سورهء يوسف بر ايشان خوان يعنى چنان كه يعقوب مكروب را ( ع ) بعد از هجران بسيار ، بملاقات يار رسانيديم ايشان را نيز از محنت مفارقت به نعمت مواصلت برسانيم .
هامش
( 1 ) - د : يوسف را از اندوه گوناگون برهانيديم ايشان را نيز از غم و اندوه دنيا و آخرت برهانيم و بمراد و مقصود برسانيم و چنان كه يوسف را از چاه .
( 2 ) - د - ح :باز عرشى گر پر جبريل دارى پر برآر * ورنه در گلخن نشين گر استخوان مىبايدت