« قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ »
گفتند اولاد يعقوب اگر دزدى كرد ابن يامين ، به درستى كه دزدى كرده بود برادر وى يعنى يوسف پيش از اين
« فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ »
پنهان داشت آن را يوسف در دل خود و آشكارا نكرد بر ايشان ، كه هنوز فرمان نبود
« قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً »
يوسف در دل خود گفت شما بدكردارتريد از دزد
« وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ »
و خداى تعالى داناتر است به آنچه شما وصف مىكنيد
« قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً »
برادران گفتند : اى عزيز مر او را پدريست پير بزرگ
« فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ »
يكى از ما را برده گير بجاى او ، به درستى كه ما ترا از نيكوكاران مىبينيم
« قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ »
يوسف گفت به خداى تعالى پناه مىگيرم از اينكه برده گيرم مگر كسى را كه متاع خود نزد وى يافتهايم .
« إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ »
اگر چنين كنيم كه شما مىگوئيد ما از جمله ظالمان باشيم
« فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا »
پس چون برادران نوميد شدند از يوسف كه برادر را باز نمىدهد از كاروان يكسو شدند ، و با يكديگر راز گفتند
« قالَ كَبِيرُهُمْ »
گفت برادر بزرگ ايشان شمعون
« أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ »
آيا نمىدانيد اى برادران كه پدر شما بگرفته است بر شما پيمان از خداى عزّ و جلّ
« وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ »
و پيش ازين فرونگذاشتيد در كار يوسف از رنج نهادن بر دل پدر
« فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي »
من بارى از زمين مصر بيرون نروم تا پدرم مرا دستورى ندهد به آمدن
« أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي »
با خداى تعالى حكم كند از براى من به بازستاندن برادر از ملك
« وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ »
و خداى تعالى بهترين حاكمان و كارگزاران است .
قوله عزّ و جلّ
« وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ »
يعنى چون يوسف و كلاء خويش را امر فرمود تا مطايا آمال بنى يعقوب را گرانبار گردانيده ، مراسم تعهّد و