من چو ز غم خون شدم عاشق محزون شدم * ديد كه مجنون شدم گفت سلام عليك
من بتظلّم شدم غرق ترحّم شدم * چونكه ز خود گم شدم گفت سلام عليك
روح در آئينه محبّ جمال معشوق مشاهده كرد . گفت : ترا همرنگ معشوق خود مىبينم . گفت : آرى ميان عاشق و معشوق ارتباط تمام است چنان كه از كمال امتزاج باز نشناسى كه جام كدام است و باده كدام .
للعراقى قدّس سرّه
« اكئوس « 1 » تلألأت بمدام * ام شموس تهلّلت بغمام »
از صفاى من و لطافت جام * درهم آميخت رنگ « 2 » جام و مدام
همه جا مست و نيست گوئى مى * يا مدامست و نيست گوئى جام
آرى محبت صفت محبوبست و صفت مندرج در ذات و امتياز در ميان ايشان در غايت اشكال .
* * *
دوئى را نيست ره در حضرت تو * همه عالم توئى و قدرت تو
لا جرم چنان كه ابن يامين افرائيم را در كنار گرفت كه از تو بوى محبوب من مىآيد .
بيت
از سينه عجايب نفسى مىشنوم * از دل سخن دوست بسى مىشنوم
اينها همگى رايحهء عشق و ميست * اى عشق ز تو بوى كسى مىشنوم
هامش
( 1 ) - اكاديس . د : اكاوس .
( 2 ) - الف : در هم آميختند جام و مدام .