من در اين باب فكرى بصواب انديشم و نقش دلپذيرى بقلم تدبير برانگيزم و ليكن در كوى ملامت گذرى بايد كرد و سر از گريبان بدنامى بر مىبايد آورد . گفت :
چون به دولت وصال باشم از بدنامى نه انديشم .
بيت
در كوى بدنامى مرا پيوند شد با دلبرى * اى خرقهء ناموس من گو صد هزاران پاره شو
گفت : حاصل كلام آنست كه تا نام دزدى بر تو اجرا نكنم به من نخواهى ماند گفت هر چه مىخواهى چنان كن .
نظير اين آنكه آدم صفى در روز ازل خواست كه در خلوتخانهء شهود ، شراب وصال نوش كند و هر چه ما سواى محبوب است به كلى فراموش نمايد و ملائكه را قابليّت آن سرّ و محرميّت آن راز نبود . گفتند : اى آدم ترا در اين عالم خريدار بسيارند مىخواهيم كه تو خالص از آن ما باشى و دست تصرّف ديگران از تو كوتاه كنيم ، اكنون بار امانتى به تو مىسپاريم و سنگ ملامتى بجانب تو مىاندازيم ، بار امانت كدام است
« إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
سنگ ملامت را چه نام است .
« إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا »
آدم گفت مرا قبول تو مىبايد بهر ندامت و ملامت و بلا و محنت كه مىخواهى بيازمائى .
بيت
بهر بلا كه تو خواهى بيازماى مرا * كه در مشاهدهء تو بلا نمىبينم
ز من بهر چه كنى ياد راضيم حقّا * كه هر چه از تو رسد جز عطا نمىبينم
القصّه - بنيامين از پيش يوسف بيرون آمد بانبساط تمام بمجلس برادران درآمد ، از غايت بهجت و سرور و غبطت و حضور ، و اشتعال نور بنيامين را