* * * « 1 »
بيابيا كه منم مونس تو اندر گور * در آن زمان كه شوى از دكان و خانه نفور
سلام من شنوى در لحد خبر شودت * كه هيچ وقت نبودى ز چشم من مستور
اى درويش چنانچه يوسف را در وقت بيرون آوردن از زندان ، جامهء زندانيان از بر بيرون كردند و خلعت ملكش پوشانيدند و از زندان بيرون آوردند .
كذلك در وقت وفات جامهء حيات فانى دنيا از بر يوسف روحت بيرون كنند و خلعتى از خانهء بقا و جامه خانهء رضا در وى پوشانيده و متوجّه جناب كبريا گردانند ، تا آنجا به خلعتهاى خاصّ اختصاص يابد كما قلت .
* * *
كهنهدلقيست وجود تو بينداز و برو * تا كه سلطان حقيقت دهدت خلعت نو
اى جوانبخت كه ملك دو جهان مىخواهى * پند بپذير ز پيران و نصيحت بشنو
مزرع سينه و تخم عمل و آب دو چشم * كشت كن تا كه پشيمان نشوى وقت درو
اشارت : يوسف چون از زندان ، عزيمت خروج كرد همه زندانيان از دور ايستاده در وى مىنگريستند ، و بر مفارقت وى مىگريستند و او به نويد وصال پادشاه از گريه و اندوه ايشان فارغ بود .
كذلك چون جنازهء بنده را برگرفته از منزل وى بيرون آوردند ، همه اولاد و و احفاد و اقارب و عشاير اين ناله و فرياد برآورده ، در فراق وى مىگريند ، و بوداع
هامش
( 1 ) - للشيخ رومى .