گفت : اى جبرئيل تقصير كردم و غرامت آن بكشم ، آيا بعد از اين دوست از من خوشنود مىشود يا نه ؟
جبرئيل گفت : آرى خوشنود شود فرمود كه صد هزار چندين از براى رضاى دوست بكشم و باك ندارم .
* * *
حاشا كه جز هواى تو باشد هوس مرا * يا پيش دل گذار كند جز تو كس مرا
در سينه بشكنم نفس خويش را بغم * گر بينمت « 1 » ز سينه برآيد نفس مرا
فرياد من ز درد دل و درد دل ز تست * دردم ببين و هم تو به فرياد رس مرا
و بدانكه حضرت يوسف را در اين التجا كه بساقى نموده بود به سه دقيقهاش الزام نمودند .
اول آنكه هر چند از براى دفع ظلم التجا بارباب جاه و مكنت نمودن جائز است فامّا مناسب مرتبهء نبوّت نيست چنان كه خليل را هر چند جبرئيل مىگفت « هل لك من حاجة » وى مىگفت « اما اليك فلا » .
دويم آنكه يوسف به جهت ابطال عبادت اوثان مىفرمود :
« أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ »
بعد از آنكه با ساقى گفت :
« اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ »
( هر چند مقصود وى از اطلاق اسم رب بر ملك نه ربوبيّت حقيقى بود بلكه بدان معنى بود كه گويند « ربّ الدّار و ربّ الثّوب » اما بحسب ظاهر مناقض مىنمود بتوحيدى كه به آن دلالت مىفرمود .
سيّم آنكه سابقا گفته بودند
« ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَيْءٍ »
و
هامش
( 1 ) - الف : بىغمت .