مطلع راه بر سر چاه كه طالع گردانيد تا از ظلمت آن چاه بنور آن مرور رهيدى و از قعر آن چاه بصدر منزلت و جاه رسيدى ؟ مباشر اين امر كه بود و اين لطف با تو كه كرد ؟
گفت : پروردگار من اين كرم اجرا فرمود .
گفت : چون ترا بعزيز فروختند و تسليم وى نمودند در دل عزيز مصر كه ترا عزيز و مكرّم گردانيد تا مىگفت « اكرمى مثواه » ؟
گفت : پروردگار من اين لطف فرمود .
گفت : در آن وقت كه زليخا ميل به تو كرده بود و خانه خالى كرده بود و درها استوار ساخته و ترا نيز عرق ميل در باطن تحرّك نموده از آن امر شنيع در كنف عصمت ، ترا كه نگاه داشت و به دولت عفّت كه رسانيد ؟
گفت : پروردگار من .
آنگاه جبرئيل سر بال بر زمين زد تا به زمين هفتم بشكافت آن صخره كه هفت زمين به روى آنست « 1 » در نظر يوسف مكشوف گشت .
گفت : اى يوسف چه مىبينى بر آن صخره ؟
گفت : مورچهء مىبينم كه حركت مىكند .
گفت : اى يوسف در دهان وى چيست ؟
گفت : لقمهء طعامى كه در خور حوصلهء اوست .
گفت : حضرت ربّ العالمين جلّ جلاله مىفرمايد كه من آن مورچه در زير هفتم طبقه زمين فراموش نكردم و هر روز قوت و غذاى وى بوى مىرسانم تو را كه پيغمبرى و فرزند پيغمبرانى چگونه فراموش كنم چرا اكنون بىطاقتى نمودى و بساقى التجا كردى از من شرم نداشتى كه غير مرا بر من اختيار كردى ؟ اكنون غرامت اين معامله « لقد بقيت فى السّجن بضع سنين » .
هامش
( 1 ) - ح : هفت طبقهء زمين بر ويست .