بلقيس سليمان را دوست داشت .
خديجه حضرت رسالت را دوست داشت .
اى درويش وقتىكه بواسطهء دوستى دوستان او بذروه اعلاى معرفت و ايمان و عروة وثقاى وصلت و وجدان مىرسند ، شكستهء چند اگر چنانچه بىواسطه با حضرت او دوستى ورزند تا بشرف اين معنى مستحق رحمت و رؤيت كردند چه عجب .
و اينجا نكتهء هست در غايت « 1 » لطافت . زليخا تا مادام كه يوسف عليه السّلام را دوست مىداشت و حقّ تعالى را نمىشناخت نه حق را مىيافت و نه يوسف را چون از طلب و كوشش خود نوميد شد روى به حقّ تعالى آورد هم يوسف را يافت و هم حقّ جل و علا را .
و اين اشاره بدانست كه اى بنده تا مشغول به دنيا باشى نه دنيا يا بى و نه عقبى و نه مولى تو بمولى مشغول شو تا هم دنيا يا بى و هم عقبى و هم مولى .
پير هرات قدّس سرّه فرمود : حقّ تعالى دنيا را بيافريد و بر قومى بياراست و و گفت : اين جاى بلا است ، و آخرت را بيافريد و بر قومى ديگر بياراست و فرمود : اين اين نشان عطا است ، و خود را بر قومى بياراست و فرمود : اين عطاى بر عطا است ، آنگاه فرمود : هر دو گيتى از آن ما است .
اشاره - اى درويش محبّت اين هر چهار مشوب بعلّت بود ، اول محبّت زليخا ممزوج به تهمت بود
« ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً »
و محبّت بلقيس مشوب به خفّت بود
« قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها »
ديگر محبّت آسيه آميخته به طمع بود
« عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً »
و محبّت خديجه آميخته به شهوت بود
« وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً »
« 2 » اين چهار محبّت با وجود اينكه به حقيقت است ، اگر سبب رحمت و موجب وصلت گردد ، عجب نباشد
هامش
( 1 ) - الف : در عافيت خلقت ، زليخا .
( 2 ) - ح : اين چهار محبت با وجود آنكه ممزوج به علت بود سبب نجات و موجب رفع درجات گشت محبت مؤمن كه ممزوج به حقيقت است .