تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
اى درويش محبّت خلعتى است كه بر قامت آدم صفى دوخته‌اند و محبّت آتشى است كه بر آن سپند دل « 1 » آدم سوخته‌اند ، مخلوقات « 2 » ديگر را با محبّت كار نيست كار ملك « 3 » ساخته از آنست كه با ايشان حديث محبّت نرفته است ، و اين شربتهاى زهرآميز و تيغهاى قهرآويز در راه آدميان از آنست كه با ايشان حديث محبّت در ميان است ، هر كه شمهء از گل محبّت بمشام عهدش رسيد گو دل از گل بردار كه « المحبّة لا تبقى « 4 » و لا تذر » . * * *
چو نقش روى توام در دل حزين گردد * مرا نفس بدل خسته تيغ كين گردد
شده است خاك بكويت هزار عاشق بيش * بدان هوس كه نه « 5 » پاى تو بر زمين گردد
كجا سلامت دلها ؟ بكوى تو ، جائى ! * كه صد هزار بلا گرد عقل و دين گردد
ترا بديده كشم ليك غيرتم بكشد * كه با تو مردمك ديده همنشين گردد
اما بسط سخن فى قوله تعالى
« قَدْ شَغَفَها حُبًّا »
چهار زن با چهار پيغمبر محبّت ورزيدند از دولت و بركت آن به معرفت وصال حقّ تعالى رسيدند . آسيه موسى را دوست داشت كه
« قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ »
. زليخا يوسف را دوست داشت
« قَدْ شَغَفَها حُبًّا »
.
هامش
( 1 ) - ح : اسپند دلبند آدم . ( 2 ) - ح - د : و مخلوقى ديگر را . ( 3 ) - ح : كار ملائك . ( 4 ) - ح : لا يبقى و لا تذر . ( 5 ) - الف - ح : نهى پاى تو بر زمين گردد .