و مدّت مديد آفتاب جمال يوسفى را در حجاب محافظت مستور مىداشت ، و نمىگذاشت كه اغيار به مشاهدهء طلعت روحافزاى غمفرساى او مسرور شوند ، زنان مصر كه مشتاق مطالعهء مصحف جمال او بودند بر زليخا حسد برده و بر يوسف حسرت خورده در مقام گفتگو درآمدند و كلمات ملامتآميز و خشونتانگيز بنياد نهادند و بهر نيك و بد در پى آن بيچاره افتادند . مىگفتند « 1 » بانوى نيكو ، سرانجام نام و ننگ خود در كار غلامى كرده و مهر و محبّت زرخريدى در صميم قلب خود جاى داده و از همه عجبتر آنكه غلام با وى در مقام ناز همراهى نمىكند و از غايت تنفّر بههيچوجه دمسازى نمىنمايد .
اگر اين چهره مىگشايد وى ديده مىبندد ، و اگر اين از اشتياق وى مىگريد او بر حال اين مىخندد ، همانا كه حسن جمال زليخا پسنديدهء وى نيست و غمزه و كرشمهء زليخا مقبول طبع وى نيست .
* * *
به مقبولى كسى را دسترس نيست * قبول خاطر اندر دست كس نيست
بسا زيبا رخ نيكوشمايل * كه سويش طبع مردم نيست مايل
بسا لؤلؤوش شيرين كرشمه * كه ريزد خون دلها چشمه چشمه « 2 »
اگر گاهى چنان اتفاق افتد كه يوسف با ما قرين گردد ، و يا در خلوتى همنشين شود به مرتبهء او را صيد خود سازيم كه بنياد صبورى و احساس « 3 » شكيبائى از صميم باطنش براندازيم و اين قيل و قال به مرتبهء انجاميد كه آن را ز سر به مهر ، سمر مجالس
هامش
( 1 ) - ح : آن نيكو .
( 2 ) - ح : ز دلها چشمه چشمه .
( 3 ) - ح - الف : و اساس شكيبائى .