تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
از آفتاب جمال خويش بگشائى ، بعد از فراق از طعام و نغمه‌سرائى مطربان شيرين كلام ، زليخا بفرمود تا از براى هر يك از آن ملامتگران گزلكى « 1 » آبدار و ترنجى خوشگوار بر طبقى نهاده حاضر آورند چون ميهمانان ترنج بر كف نهاده خواستند تا بشكافند زليخا آن ماه تمام را كه آفتاب از خجالت جمالش در اضطراب بود به بيرون آمدن از حجاب و برداشتن نقاب امر فرمود ، و چون رشك گل سورى بفرمودهء زليخا از پرده بيرون آمده و تباشير صبح جمالش از افق تتق سر برزد . * * *
ز خلوتخانه آن گنج نهفته * برون آمد چه گلزار شكفته
زنان مصر كان گلزار ديدند * ز گلزارش گل ديدار چيدند
به يك ديدار كار از دستشان رفت * زمام اختيار از دستشان رفت
ز زيبا شكل او حيران بماندند * ز حيرت چون تن بىجان بماندند
منكران زليخا چون نظر بر طلعت يوسف افكندند ، بر آن بيچاره ترحّم كردند و به خطاى خود مقرّ و معترف گشته ، همه به‌يك‌بار از خود بىشعور شدند ، و بجاى ترنج دستها مىبريدند و خبر نداشتند « 2 » .
هامش
( 1 ) - ح : كزلكى آبدار و ترنجى خوشگوار . ( 2 ) - الف : زنان مصر چه ديدند در رخ يوسف - اول زليخا را از آن طعن مىكردند كه از حقيقت حال خبر نداشتند . فرد :گرش به بينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا راخون از دستها مىرفت و جامها بدان آلوده مىشد و ايشان را از آن حال هيچ خبر نبود .