بصدر مسند هر دل خيالش كى زند تكيه * كه مهد كبرياى او بهر منظر نمىگنجد
تنت « 1 » هر چند موئى شد ، حجاب جان شود زيرا * ميان عاشق و معشوق موئى درنمىگنجد
اى درويش آنچه حجاب دل بنده از مشاهدهء حق تعالى مىشود نفس و مال او است ، زيرا كه اين هر دو و بال او است ، لاجرم حضرت پروردگار جل و علا از او مىخرد ، تا آن حجاب از ميان برخيزد ، و دل را نمىخرد كه اگر دل را نيز بستاند پس عشقبازى با جمال احديت كه كند ؟
لمؤلفه
اى دل تو چه قطرهء ندانم * كاندر تو نهانست بحر اعظم
تو ذرّه و مهر « 2 » دوست خورشيد * مهرش به هواى تست جاويد
آئينهء حسن دلبرى تو * از شاخ مراد برخورى تو
در بزم وصال آنچنانى * كائينهء حسن او ندانى
بزداى ز روى خويش زنگار * تا پرده بر افتد از رخ يار
تو قطرهء بحر عشق بودى * خود را به جهانيان نمودى
اى قطره ز حوض و جو چه جوئى * آن را بطلب كه تو از اوئى
مادام تو قطرهء جدائى * از صحبت بحر بينوائى
اى قطره برو به بحر پيوند * چون آب سفيد « 3 » تا شوى قند
چون سيل به بحر رفت و شد صاف * حقّا كه ز بحر مىزند لاف
[ حكايت عشق مفرط زليخا نسبت بيوسف و قصهء مراودت زليخا با يوسف و در دام انداختن او ]
اشارهء لطيفه - زليخا يوسف را بزر خريد و دوستش داشت و به زندانش فرستاد
هامش
( 1 ) - الف : تنت گر چند موئى .
( 2 ) - الف : تو ذره و دوست مهر خورشيد .
( 3 ) - ح - د - الف : چون آب بقند تا شوى قند .