چون « 1 » درد فراق در جهان چيست بگو * عاجز ز فراق ناشده كيست بگو
گويند مرا كه در فراقش مگرى * آن كيست كه « 2 » در فراق نگريست بگو
آنگاه فرمود : اى كنعانى از كنعان كى بيرون آمدهء ، و از پيغمبر خويش يعقوب چه خبر دارى ؟
كنعانى گفت ، يك ماه مىشود كه از كنعان بيرون آمدهام ، و خبر پيغمبر از من مپرس كه هيچكس خبر وى نشنود ، مگر محزون و مجروح گردد . چرا كه او را پسرى بوده است ، كه محبت وى در صميم قلب خود جاى داده بود ، و دل و جان بر مهر وى نهاده مر او را گفتند كه فرزند تو را گرگ خورده است و در فراق وى غم و اندوه بر دل خويش نهاده ، كه جبال راسيات « 3 » طاقت كشش آن بار ندارد .
بيت
در سينه دارم كوه غم ، داند اگر يار آن قدر * شايد كه نپسندد دلش بر جان من بار آن قدر
يوسف فرمود « 4 » كه للّه تعالى را كه احوال آن پير را از اين بهتر تقرير فرماى :
كه حال وى چيست و منزل و ماواى آن پير كجاست ، گفت : از خلق نفرت گرفته و از اقارب و عشاير بريده و گوشهء انزوا اختيار كرده ، صومعهء ساخته و آن را بيت الاحزان نام كرده و معبد وى آنست و به غير از گريستن و ناله و زارى كار ديگر ندارد ، و از كثرت اشكريزى مژههايش ريخته ، و اجفان « 5 » چشم وى ، جراحت پذيرفته ، و هر سحر از صومعه بيرون آيد ، و چندان نوحه و زارى و سوگوارى اظهار
هامش
( 1 ) - الف : جز درد .
( 2 ) - الف : از فراق .
( 3 ) - د : كه جبال راحيات طاقة - ح : كه هيچ كس را طاقت كشيدن آن نيست .
( 4 ) - الف : اى كنعانى .
( 5 ) - الف : اشفاد چشم .