روزى به سيصد و شصت نظر عنايتش زيور و زينت مىدهد و بهر نظر به خلعت خاصّى بيارايد .
نظم
تا رسيده نظرى از تو بسوى دل من * صد در فيض گشاده است به روى « 1 » دل من
دل بريان بسر كوى تو آيم كه مگر * سگ كوى تو كند ميل به بوى دل من
گرچه بگريخت ز دام تو ولى باز آمد * به شكنج سر زلف تو به موئى دل من
اشارة - بعضى از ارباب تحقيق برآنند كه چون عزيز مر زليخا را وصيّت به اكرام يوسف نمود كه
« أَكْرِمِي مَثْواهُ »
. زليخا نزول يوسف را در هيچ منزلى گرامىتر از دل خود نديد ، لا جرم در آن مقامش فرود آورده ، به خدمتكارى كمر بست طرفهكارى كه برادران در گلخنش « 2 » انداختند و بيگانهء در دلش جاى داد و ايشان به ثمن قليلش فروختند ، « 3 » و زليخا از صميم قلبش بخريد : قوله تعالى
« وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ »
چنان كه برهانيديم مر يوسف را از چاه و زندان برسانيديم او را بكرامت و منزلت .
و قيل به نزديك عزيز مصر او را تمكن داديم و در مصر او را والى نافذ الحكم گردانيديم .
و قيل او را متصرّف و مالك اهل مصر ساختيم و همهء مصريان را بنده و مملوك وى گردانيديم
وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ »
اين همه كرامت از براى آن
هامش
( 1 ) - الف : بسوى دل من .
( 2 ) - طرفهكارى كه برادران در گلشن .
( 3 ) - الف : قلبش فروختند .