تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
از او پرسيد دايه كاى دل افروز * چرا كردى فغان از جان دلسوز
لب شيرين به افغان چون گشادى * بدان تلخى چرا بى خود فتادى
بگفت اى مهربان مادر چه گويم * كه گردد آفت من هر چه گويم
در آن مجمع غلامى را كه ديدى * ز اهل مصر و وصف او شنيدى
ز عالم قبله‌گاه جان من اوست * فدايش جان من جانان من اوست
بخوابم روى زيبا او نموده است * شكيب از جان شيدا او ربوده است
به تن در تب بدل در تاب از اويم * ز ديده غرق خوناب از اويم
درين كشور ز سودايش فتادم * بدين شهر از تمنايش فتادم
ز خان‌ومان مرا آواره او ساخت * درين آوارگى بيچاره او ساخت
ز كوه افزون بود بار من امروز * ندانم چون شود كار من امروز
مه من شاه ايوان كه گردد * برخ شمع شبستان كه گردد
كدامين ديده گردد روشن از وى ؟ * كدامين خانه گردد گلشن از وى ؟
كه بازد حاصل خود در بهايش ؟ * كه سازد كحل ديده خاك پايش ؟
مرا به گردد از وى حال يا نه ؟ * رسد دستم به اين اقبال يا نه ؟
چه دايه آتش او ديد بگريست * چو شمع از آتش او زار بگريست
بگفت اى شمع سوز خود نگهدار * غم شب رنج روز خود نهان دار
صبورى پيشه كردى روزگارى * مكن جز صبر نيز امروز كارى
بود كز صبر اميدت برآيد * ز ابر تيره خورشيدت برآيد
در تفسير كشف الاسرار آورده است كه در وقت عرض يوسف ، ملك ربّان كه پادشاه زمان بود حاضر بود و جمع شعاع انوار جمال يوسف به روى طالع گشت ، گفت : عقل چنان دلالت مىكند كه اين بندهء كسى نباشد ، زيرا كه آثار رقيّت در ذات وى هيچ چيز مشاهده نمىافتد و من از خريدن وى امتناع مىنمايم ، نه از آنكه استطاعت آن ندارم ، بلكه محال مىشمارم كه آدمى اين چنين بندهء مقبول را خداوندى تواند بود .
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 312 | معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )