اى درويش لذت وصال ، مشاهدهء جمالست ، و آن با وجود حجاب بشريت محال است ، چرا « 1 » كه جمال را ظهور كمال نيست ، نى نى بلكه ديده را قابليت مشاهدهء آن جمال و جلال نيست .
* * *
خونابه از ان همىنبارد چشمم ؟ * كاهليّت ديدنت ندارد چشمم
ديدن نتوان از آن پس صد پرده * بىپرده چگونه تاب آرد چشمم « 2 »
آنچه ديده را تحمّل مشاهدهء آن بود ، در مراياء آثار و مظاهر آيات بنمود ، و آنچه طاقت مشاهده آن نداشت ، آن را در پردهء غيب محتجب گردانيد ، و از براى مشاهده آن ديدهء ديگر در دل وديعت نهاد ، و آن ديده را قوت مشاهدهء آن ديدار كرامت فرمود ، چنانچه فقير تو مىگويد :
* * *
از مطلع دل زد علم يك لمعه از رخسار او * شد ذرّه ذرّه هستيم در پرتو انوار او
با آنكه ذرّات تنم هر يك هزاران ديده شد * يك ذرّه هم ديده نشد از پرتو رخسار او
حسنش چو آيد جلوهگر طاقت نيارد چشم سر * از ديدهء دل كن نظر تا بنگرى ديدار او
عشقش نهال باغ جان ميوه وصال جاودان * گر تو « 3 » نخواهى خورد از آن هم اوست برخوردار از او ( ؟ )
بگذر ز كوى آب و گل در رو بقصر جان و دل * با سرّ خود بين متصل سرّى هم از اسرار او
هامش
( 1 ) - د - ح : نه آنست كه .
( 2 ) - د - ح :ديدن نتوانم ز پس پرده ولى * بىپرده چگونه تاب دارد چشمم( 3 ) - د : تو بر بخواهى خورد .