تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
گهى كه از رخ تابان نقاب زلف گشائى * ز عاشقان بنگاهى هزار دل بربائى
ميان پرده درون شو و گرنه پرده برافكن * كه نيست سوختگان را دگر شكيب جدائى
چگونه صبر توان كرد در فراق جمالت * كه هر زمان به دلم صد هزار بار درآئى

[ بيان عشق و درد فراق ]

اى درويش با وجود آنكه فراق محبّان سخت‌ترين فراقها است ، عاشق را دايم درد فراق وطن است ، زيرا كه وصال لايق مرتبه محبوبيست ، و فراق در خور مرتبهء عاشقى ، از آنست كه معشوق همواره در مقام ناز است ، و عاشق هميشه در گداز ، او هميشه در اوج تعزّز و كبرياست ، و اين پيوسته بر خاك خوارى قرين درد و بلا ، و ليكن تعزّز او را تذلّل اين ، براى ظهور در كار است تا « سرّ الاشياء تبيّن باضدادها » پديد آيد و ليكن اينجا سرّى است ، به‌غايت لطيف و آن آنست كه گاه مىباشد كه صفات عاشق در معشوق فانى شود و در محو دويم باقى باوصاف معشوق « 1 » گردد ، و اگر عاشق را گاهى وصال جمال نمايد ، در اين حال تواند بود . و حاصل كلام آنست كه تا مادام كه عاشق عاشق است ، در بوتهء فراق در گدازش است ، چون عاشق معشوق شود گدازش او به نوازش مبدل گردد ، و نيستى او رو به هستى آرد . * * *
در عشق اگر نيست شوى ، هست شوى * در عقل اگر هست شوى پست شوى
اين بوالعجبى نگر كه از بادهء عشق * هشيار گهى شوى كه سرمست شوى
هامش
( 1 ) - د - ح : فانى شود در محو دوم باقى باوصاف معشوق گردد .