* * *
در دست من آن زلف دو تا بايستى * عالم همه از رخش « 1 » نكو بايستى
از گلبن « 2 » وصل رنگ و بو بايستى * اينها همه هيچ نيست او بايستى
گويند كه از ميان اسباط ، روبيل رو كرده گفت : « ايها الوالد العزيز جزاك اللّه تعالى عن يوسف خير الجزاء » اى پدر ما به تير انداختن و اسب تاختن مشغول بوديم و يوسف را نزد متاع خود نشانده كه گرگ قصد آن معصوم كرده ، تن نازنين او را لقمهء خود گردانيد . يعقوب از هيبت اين سخن و صعوبت اين واقعهء هايله « 3 » ، نعرهء برزد و چون مصروعان طپيدن گرفت .
* * *
بازم نمكى بر جگر ريش آمد * تيرى به دلم زان بت بد كيش آمد
بيچاره دل بىسروسامان مرا * از هر چه بترسيد همان پيش آمد
آنگاه برادران پيراهن خونآلود كه بگواهى بر صدق مدعاى خويش ترتيب كرده بودند پيش يعقوب آوردند و گفتند اى پدر بزرگوار نشانى از يوسف براى تسلى خاطر آوردهايم و نيز گواهست بر صدق قول ، چنانچه حق تعالى از آن خبر مىدهد
« وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ »
اى ( ذى كذب بمعنى مكذوب فيه كالثّقة يراد به الموثوق به او للمبالغة ) و آن را خون دروغ خواند زيرا كه خون بزغاله بود و آن را خون يوسف مىگفتند .
نقلست : كه چون پيراهن نزد يعقوب آوردند يعقوب آن پيراهن پيش خود
هامش
( 1 ) - د - ح : عالم همه چون رخش .
( 2 ) - د : از مسكن .
( 3 ) - د : هايل .