توانند دويد و گوسفند از چنگال وى بيرون توانند آورد ، پس بنا بر اين تقدير از براى ممارست در دويدن با يكديگر مسابقت مىنمودهاند .
قوله تعالى
« وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ »
.
حاصل كلام آنست كه تو ما را تصديق نمىكنى هر چند كه ما راست مىگوئيم .
نقلست : كه چون فرزندان اين بهانه بسمع يعقوب رسانيدند از غايت صعوبت اين امر و سورت و شدّت فراق يوسف ، از سر سوز و گداز آهى بر كشيد و باز مدهوش گشت .
* * *
از فراق « 1 » يار اگر آه از دل و جان بركشم * صد علم زين « 2 » آتش دل از فلك برتر كشم
يوسفم رفته ز پيش و خون او بر پيرهن * وقت آنست اى رفيقان كين زمان دم در كشم
ابجد لوح صبورى شويم از سرخاب چشم * رشحهء از نوك مژگان بر خط و دفتر كشم
نغمهء زان نوحه اندر گوش مه خواهم فزود « 3 » * سرمهء زين ماتم اندر ديده اختر كشم
خسرو اهل فراق اكنون منم در ملك هجر * چتر عباسى ز آه خويشتن بر سر كشم
بعد از فرصتى كه فىالجمله به خود باز آمد ، پرسيد كه اى فرزندان ، من كجايم و چنين مدهوش چرايم ؟ گفتند : در منزل كرامت خود نزول فردهء و در مستقرّ عزّت خويش آسودهء : گفت يوسف من كجا است ؟ گفتند : غايبست ، يعقوب فرمود كه چون يوسف غايبست پس حاضر كيست ؟
هامش
( 1 ) - ح : در فراق .
( 2 ) - ح : از آتش دل .
( 3 ) - د : فرو .