مهى كز « 1 » وى شبت را نور بودى * ز ظلمتهاى دوران دور بودى
رسيدش از فلك زانسان وبالى * كه جويد طعمهء نور از هلالى
گويند كه آنچه پدر از براى يوسف به ايشان سپرده بود در محاذات وى مىخوردند و يوسف گرسنه بود و لقمهء بوى نمىدادند از حرارت هوا و آتش جور و جفا ، گلبرگ طرى رخسارهء يوسف غرق عرق گشته بود ، و قطره قطره خوى از عارض لطيفش چون گلاب از گل چكيدن گرفته ، ضعف تشنگى بيوسف به مرتبهء استيلا يافته بود كه زبان از دهان بيرون افتاده بود ، و دل از حيات بركنده روى عجز و بيچارگى بر برادران آورده مىگفت : اى برادران ، پيش از آنكه روح از بدن مفارقت كند رشحهء آبى بر آتش عطش من ريزيد « 2 » ، هر چند استغاثه مىنمود ملتف احوال وى نمىگشتند .
منقولست كه يعقوب قدرى آب در مشربه كرده بود با مقدارى شير آميخته و بدست شمعون « 3 » سپرده تا در وقت عطش بيوسف رساند ، يوسف در وقت تشنگى استدعاى امانت نمود ، بنا بر آنكه روزگار در چشم مردم « 4 » خاك بىشفقتى پاشيده بود ، شمعون آب بشير آميخته را بر زمين ريخته و قطع صله رحم انگيخته ، با وى گفت : كه از تشنگى چندين چه مىنالى كه همين لحظه بمقراض انتقام رشتهء حيات تو را قطع خواهيم كرد ، از غايت عطش و مجاعت و كثرت ايذاء فظاعت « 5 » و ازدياد خوف و خشيت ، از هوش برفت . يهودا را بر وى رحم آمده ، سر وى در كنار گرفت يوسف به هوش باز آمد و از برادران زنهار مىخواست ، يهودا گفت اى برادر از قتل مترس كه من متضمن شدهام ، و تو را در پناه گرفتم ، يوسف گفت من مىدانستم
هامش
( 1 ) - ح : مهى كز او .
( 2 ) - د : زنيد .
( 3 ) - د : و بشمعون .
( 4 ) - د : مروت .
( 5 ) - د : فضاعت .