گويند مرا كه در فراقش مگرى * آن كيست كه از فراق نگريست بگو
بعد از آن يوسف را مصحوب برادران روان فرموده خود بر سر راه بايستاد و در مفارقت فرزند ارجمند آب تحسّر از ديده گشاد بمضمون اين مقال مترنم شد .
* * * « 1 »
اىكاش بعمر نوح من زيستمى * تا از غم هجران تو بگريستمى
نقلست كه تا برادران در نظر پدر بودند يوسف را چون گلدسته بر سر دست از يكديگر به مهر مىربودند ، چندانكه از نظر پدر غايب گشتند دست جور و اعتساف برگشودند و كينهء ديرينه را در معرض ظهور درآوردند .
* * *
فغان زين چرخ دولابى كه هر روز * به جائى افكند ماه « 2 » دل افروز
غزالى در رياض جان چرنده * نهد در پنجهء گرگ درنده
چه يوسف را به همراهان سپردند * فلك گفتا كه گرگان بره بردند
به چشمان پدر تا مىنمودند * ز يكديگر به مهرش مىربودند
گهى آن بر سر دوشش گرفتى * گه اين تنگ اندر آغوشش گرفتى
چه پا بر دامن صحرا نهادند * برو دست جفاكارى گشادند
هامش
( 1 ) - د : فرد .
( 2 ) - د : ماهى .