گفت : « ما ذكرناك الّا عن غفلة لانّ العبد اذا كان حاضرا لا ينطق لسانه بذكرك لأنّ مشاهدة شهود آيات الجلال تحجب عن ذكر اوصاف الجمال » مىگويد : ملكا ، چون قدم ، در عالم بعد مىنهيم ، و رو به بيابان غفلت مىآريم ، ترا ياد مىكنيم و چون به منزل قرب مىرسيم و قدم بر بساط وصل مىنهيم ، روح در بحر شهود چنان مستغرق مىگردد كه ذكر ربّانى كه از اوصاف بشريت و نعوت انسانيّت و علامت اثنينيت است در ميان نمىگنجد . « من عرف اللّه كلّ لسانه » .
* *
پاى جان بيرون كش از قيد بدن * دست در حبل متين عشق زن
گرز مام دل بدست جان دهى * روبهراه عالم عرفان نهى
نور حق از غيب چون سر بر زند * سلسله « 1 » بر گردن جان افكند
مىكشد جان را به بزم قدس خويش * تا كند مست از شراب انس خويش
چون زند يك لمعه انوار شهود * در دل « 2 » و جانت كجا ماند وجود
تافته است از مطلع حق اليقين * لمعهء زان نور بر جان معين
[ حكايت شبلى و مراتب سلوك و سخنان عرفانى او در مقام توحيد ]
نقلست كه شيخ شبلى چون در بدايت حال « 3 » ، از كسى نام اللّه تعالى شنيدى ،
هامش
( 1 ) - د - ح : در گردن جان افكند .
( 2 ) - د : از دل و جانت .
( 3 ) - د - ح : كه شيخ شبلى چون در نهايت حال .