چو من به چشم تو از چشم عاشقان بينم * ز چشمهاى بهشت اندرونشان بينم
به لوح ديده قلم نقطهء نگاشته است * كه دور دائرهء چرخ را در آن بينم
اى اعرابى يوسف عليه السلام را دو رخسارهء بود كه نور از وى چكيدى و به رخساره راست خود خالى داشت كه دايم درخشيدى ، اگر در آفتاب نگريستى آفتاب از وى خيره گشتى ، و اگر در ماه ديدى ماه از وى تيره شدى ، و اگر گرسنه نظر بر جمال وى افكندى سير گشتى ، و اگر سير مشاهدهء جمال او كردى ، اسير گشتى ، و اگر بيگانه « 1 » در وى ديدى آشنا شدى ، و اگر آشنا با وى رفيق شدى عارف گشتى ، و اگر عارف با وى همنشين شدى عاشق گشتى .
چون كه برقع از جمال خويشتن برداشتى * ماه و خورشيد و فلك را روشنى نگذاشتى
عاشقان را كشتى و بيچارگان را سوختى * كاشكى آن روى را از ما نهان مىداشتى
آنگاه رسول فرمود : اى اعرابى يوسف را ، مصوّر اشباح و منوّر ارواح ، تعالى و تقدّس نه از عرش آفريده بود و نه از كرسى و نه از آسمان و نه از بهشت و نه از نور قدسى خداى عز و جلّ بلكه همچنين كه آدمى را از خاك تيره آفريد .
اعرابى بر خود بلرزيد و گفت اى محمد خداى تو از خاك همچنين صورتى به اين هيئت چگونه آفريده ؟
حضرت رسول بسوى عبد اللّه عمر نگاه كرد « 2 » ، عبد اللّه را آواز خوش بود اين آيه آغاز كرد
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ
هامش
( 1 ) - د - ح : در وى ديدى .
( 2 ) - د : اشاره كرد .