تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
قتاده گفت « 1 » در معنى اين آيت كه : بنى اسرائيل چون نوبت اوّل فساد كردند و اين فساد كشتن زكريّا بود بقول عبد اللّه مسعود و شعيا بود بقول محمّد بن اسحاق جالوت بر ايشان مسلّط شد
[ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ ]
پس خداى تعالى دولت با بنى - اسرائيل داد در ايّام داود ؛ او جالوت را بكشت چنان كه گفت :
[ ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ ]
پس بازگردانيديم با شما دولت را و شما را ظفر داديم بر دشمنان شما
[ وَ أَمْدَدْناكُمْ ]
و مدد داديم شما را بمالهاى بسيار و فرزندان نرينه
[ وَ جَعَلْناكُمْ ]
و گردانيديم شما را بگروه و لشكر بيشتر از ايشان پس اگر بعد ازين نيكوئى كنيد براى خود كنيد نفع آن و
هامش
( 1 ) - در اينجا در تفسير ابو الفتوح ( ره ) يعنى قبل از نقل قول قتاده مطالبى هست كه ابو المحاسن ( ره ) آنها را به منظور اختصار و تلخيص نياورده است و آن اينكه ( ج 3 چاپ اوّل ؛ ص 335 ) : سدّى گفت : سبب هلاك او آن بود كه در نوبت دوّم كه بخت نصّر دانيال را مقرّب داشتى گبركان حسد كردند گفتند : دانيال مردى است كه بول باز نتواند داشت و او مجالست ملوك را نشايد بخت نصّر خواست تا بيازمايد ، كس فرستاد او را بخواند در شب و طعام بخوردند و دربان را گفت : اگر كسى بيرون آيد تا إراقتى كند آن چوب بر سر او زن ، و اگرچه گويد : بخت نصّر فرموده است ، خداى تعالى آن رنج بر دانيال آسان كرد تا او را حاجت نبود باراقت - و بخت نصّر را حاجت آمد برخاست و از سراى بيرون آمد تبختر كنان جامه در پاى فكنده و شبى تاريك بود . دربان برخاست و آن چوب بر سر او زد ، گفت : من بخت نصّرم گفت : مرا بخت نصّر فرمود و چندان ميزد بر سر او تا او را بكشت ؛ اين روايت سدّى است . محمّد بن اسحق گفت : سبب هلاك او آن بود كه چون ملك زمين او را مسخّر شد خواست تا تعرّض ملك آسمان كند و آن قصّه در سورة البقره بگفتيم در حديث نمرود ، و مثل آن روايت كرد در بخت نصّر و گفت : هلاك او بپشهء بود كه در دماغ او شد و دماغ او مىخورد و همهء راحت او در آن بود كه چيزى بر سر او ميزدند تا آسايش يافتى و گفتى : من چون بميرم مغز من بشكافيد تا خود چيست در او ؛ هم چنان كردند از مغز او پشهء بپريد و خلقان بدانستند كه كس با خداى تعالى مضادّت نتواند كرد و خداى تعالى بنى اسرائيل را از محنت برهانيد و توراة كه سوخته بودند برايشان مجدّد كرد به زبان عزير عليه السلام . و گفتند : آنان را كه كشته بودند بخت نصّر و قومش ايشان را بدعاى عزير زنده كرد و از آن پس مدّتى در نعمت بودند و ذلك قوله :[ ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ]؛ اين قصّهء بخت نصّر است و بدايت كار و هلاكش ؛ جز آنست كه بيشتر اهل سير و تواريخ و اخبار انبياء برآنند كه اوّل گفتيم كه بخت نصّر بكارزار بنى اسرائيل آنگه آمد كه ايشان شعيا را بكشتند در عهد ارمياى بن خلفيا و آن وقعة الاولى بود . آنگه حق تعالى گفت :[ فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ؛ يعنى بخت نصّر و لشكر او ، و گفتند : از عهد ارميا و تخريب بخت نصّر بيت المقدس راى تا بقتل يحيى زكريّا چهار صد سال و شصت و يك سال بود ؛ براى آنكه گفتند : از عهد خراب بيت المقدس تا بآنگه كه آباد كردند در عهد كورش احشو برس اصفهبد بابل از قبل بهمن اسفنديار هفتاد سال بود ، و از آنگه كه آبادان كردند تا آنگه كه اسكندر رومى بشد و جور كرد با ملك خود هشتاد و هشت سال بود ، و از ملك اسكندر تا بمولد يحيى زكريّا عليهما السلام سيصد و شصت و سه سال بود . و آنچه صحيح و معتمد است در اين باب آنست كه محمد بن اسحق بن يسار روايت كرد كه : چون بنى اسرائيل باشام رفتند و بيت المقدس آبادان كردند پس از آنكه بخت نصّر خراب كرده بود و بنى اسرائيل را برده كرده و عزير فرمان يافته بود بنى اسرائيل أحداث بسيار كردند و خداى بر ايشان نعمت ميكرد و پيغمبران مىفرستاد و اعذار و إنذار ميكرد و ايشان بر اين نمىافزودند كه خداى تعالى گفت :[ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ ]تا به آخر پيغمبران كه فرستاد بايشان زكريّا و يحيى و عيسى عليهم السلام ؛ و اينان از نبيرگان داود بودند . زكريّا بمرد و يحيى را بكشتند بسبب نهى او از نكاح دختر زن . عبد اللّه عبّاس گفت : نهى او از دختر برادر بود . محمّد بن اسحق گفت : چون عيسى را به آسمان بردند و يحيى را بكشتند ، و بعضى اهل سير گفتند : زكريّا را نيز بكشتند خداى تعالى پادشاهى را برايشان مسلّط كرد از پادشاهان بابل كه او را خردوس گفتند با لشكرى عظيم بيامد تا در شام رفت و شام بگشاد آنگه أميرى را نصب كرد كه او را نبورزادان گفتند و او را به شهر فرستاد و گفت : من با خداى خود عهد كرده‌ام اگر بر أهل بيت المقدس ظفر يابم از ايشان چندان بكشم كه خون ايشان در جوى بلشكرگاه من رسد الّا كه دگر كس نماند از ايشان . اكنون تو به شهر رو و از ايشان چندانى بكش كه خون ايشان در جوى بلشكرگاه رسد . اين امير به شهر آمد و بقربانگاه ايشان شد خونى ديد از آن جاى كه برمىجوشد پرسيد كه : اين خون چيست ؟ گفتند : اين خون قربان است كه ما بكرديم از ما قبول نكردند براى اين مىجوشد و ما هشتصد سالست كه اين جا قربان ميكنيم . هيچ قربان مردود نشد بر ما مگر اين يكى ، گفت : دروغ ميگوئى . آنگه بفرمود تا بر آن خون مردم كشتن گرفتند تا هفت صد هزار مرد و هفتاد هزار از جملهء رؤساء و معروفان ايشان و زنان ايشان را نيز بكشتند خون ساكن نشد ، بفرمود تا هفت هزار ديگر از مردان و زنان بر سر آن خون كشتند هم ساكن نشد ، چون بديد كه خون ساكن نميشود گفت : ويلكم يا بنى اسرائيل با من راست گوئيد و الّا چنان كنم كه از شما كس نماند كه باد در آتش كند كه ديريست كه شما بمراد خود زندگانى مىكنيد اكنون بلا بسرتان آمد چون بديدند كه فائدهء نيست گفتند : راستى آنست كه ما را پيغمبرى بود ما را نهى كردى از كارهاى بسيار كه در آن سخط خداى تعالى بودى و اگر ما فرمان او كرد مانى ما را بهتر بودى ما او را بكشتيم اين خون اوست از آن گاه برمىجوشد و ساكن نمىشود و او ما را خبر داده است به اين واقعه و بليّه كه ما در آنيم و ما او را باور نداشتيم نبورزادان گفت : نام او چه بود ؟ - گفتند : يحيى زكريّا ، گفت : اين حديث راست است ديدى خداى تعالى انتقام چنين كشيد براى اولياى خود ، آنگه بر وى در افتاد به سجده و خواصّ خود را گفت : برويد و اين لشكر خردوس را بيرون كنيد از شهر و درهاى شهر ببنديد آنگه بيامد و بر سر آن خون بايستاد و گفت : اى خون يحيى زكريّا خداى تو و ما داند كه چه رسيد بنى اسرائيل را براى تو ساكن شو بفرمان خداى تعالى پيش از آنكه از بنى اسرائيل كس نماند ؛ آن خون ساكن شد بفرمان خدا و نبوزادان قتل از ايشان برداشت و گفت : اميان آوردم به آنچه بنى اسرائيل ايمان داشتند به آن و گواهى دادم كه جز خدا خدائى نيست و خداى تعالى وحى كرد پيغمبرى را كه در آنوقت بود كه نبورزادان حيون صدوق و [ حيون ] به زبان عبرانى حديث الايمان بود ، گفت : اين مرد نو مسلمان مردى راستينه است . آنگه نبورزادان گفت كه : اين دشمن خدا خردوس مرا گفته است كه : چندانى از شما بكشم تا خون در اين جوى بلشكرگاه او رسد و من نتوانم فرمان او را عصيان كردن ، آنگه بفرمود تا خندقى عظيم بكندند و گفت : برويد و آنچه داريد از گاو و گوسفند و شتر بياوريد ، بياوردند بفرمود تا ميكشتند و خون ايشان در آن جوى ميريختند و تنهاى ايشان در خندق ميانداختند تا چندان بكشت كه خون بلشكرگاه رسيد و آن كشتگان را بفرمود تا بياوردند و بر سر آن حيوانات و چهارپايان كشته افكندند و چون خون بلشكرگاه خردوس رسيد گفت : بس كن از قتل و كشتن كه خون بما رسيد ، آنگه از آنجا برگرفت و ببابل رفت و قتلى عظيم در بنى اسرائيل برفت و اين وقعهء دوّم بود كه ببنى اسرائيل فرود آمد از فتنه و فساد دوّم كه كردند چنان كه حق تعالى از ايشان باز گفت :[ وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ ]در اين دو قول گفتند يكى آنكه [ قضينا ] بمعنى علمنا است و مراد بكتاب توراة است ، و عبد اللّه عبّاس گفت [ قضينا ] بمعنى حكم است و مراد بكتاب لوح محفوظ است و [ الى ] بمعنى [ على ] است يعنى قضا كرديم بر بنى اسرائيل در لوح محفوظ و معنى آن باشد كه ما را از ايشان چنان معلوم بود بر حسب معلوم در لوح ثبت كرديم و وجه اوّل بهتر است براى آنكه كلام با او بر ظاهر خود است ، و تفسير اين [ قضا ] بر فعلى بايد كرد كه بالى متعدّى شود چون وحى ، و وحى اينجا بمعنى الهام و اعلام باشد و مثله فى معنى الوحى قوله تعالى :[ وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ ]. [ اى أوحينا اليهلَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ] كه فساد كنيد در زمين دوبار نوبت اوّل ببخت‌نصّر مقهور شويد و نوبت دوّم بخردوس چنان كه ذكر آن برفت . پس در شام بنى اسرائيل را آيتى برنداشتند و ملك از شام و نواحيش تا روم و يونان افتاد جز آنكه بقاياى بنى اسرائيل بسيار شدند و در عالم پراكنده شدند و ايشان را ديانت و رياست بود در بيت المقدس و نواحى او ملك نبود ايشان را امّا نعمت و عزّت و منفعت بود ، دگر بار بطر بگرفت ايشان را أحداث پيشه گرفتند و تغيير و تبديل كردن گرفتند خداى تعالى ططوس بن اسالوس الرّومى را بر ايشان مسلّط كرد تا شهرهاى ايشان را خراب كرد و ايشان را را آواره كرد و رياست نيز از ايشان بستد بشومى معاصى ايشان ، و ذلّت و مسكنت بر ايشان زد و ايشان را ذليل و مهين كرد بجزيت و بيت المقدس خراب شد تا ايّام عمر خطّاب ، از آن پس مسلمانان عمارت كردند آن را . ابو بشر گفت : سعيد جبير را پرسيدم از اين آيات گفت امّا آنان كه[ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ ]صحاب را بخورى بود و لشكر او ، آنگه گفت :[ ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ ]الى قوله[ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ ]و قوله[ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ ]بخت نصّر است و لشكر او كه بيت المقدس خراب كردند بار ديگر خداى تعالى دولت ببنى اسرائيل داد فى قوله :[ عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا ]گفت : اگر با سر معصيت شويد ما باسر عقوبت شويم ، ايشان باسر معصيت شدند خداى تعالى ملك روم را برايشان مسلّط كرد ، بار ديگر چون به معصيت رجوع كردند خداى تعالى پادشاه رى را بر ايشان مسلّط كرد و نام او اوروم او زن بود دگر باره رجوع كردند با معصيت ، خداى تعالى شاپور ذو الاكتاف را برايشان مسلّط كرد . قتاده گفت : در اين آيات قضائى كردند بر اين قوم چنان كه بينى در اين آيت بنوبت اوّل جالوت بر ايشان مسلّط شد و هم الّذين جاسوا خلال الديّار ثمّ رددنا لكم الكرّة عليهم ، پس دولت با ايشان داد در ايّام داود عليه السلام او جالوت را بكشت ، آنگه پس از آن چون باسر معصيت شدند و در تغيير و تبديل شدند ، بخت نصّر بر ايشان مسلّط شد فى قوله :[ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ ]پس باز برايشان رحمت كرد فى قوله :[ عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ ]پس باسر معصيت شدند خداى رسول را برايشان مسلّط كرد تا بهريرا بكشت و بهرى را جزيت برنهاد و اين مذلّت برايشان بماند تا بقيامت ، و قوله :[ لَتُفْسِدُنَّ ]لام و نون تأكيد جواب قسمى محذوف است . و التقدير [ و اللّهلَتُفْسِدُنَّ] و[ لَتَعْلُنَّ ]اى [ و لتستكبرنّ فاذا جاء وعد اولاهما ] عبد اللّه مسعود گفت : فساد اوّل ايشان كشتن زكريّا بود و اين روايت ابو صالح است از عبد اللّه عبّاس محمّد بن اسحق گفت : زكريّا بمرگ بمرد و انّما شعيا بود كه او را بكشتند » . نگارنده گويد : اين بود مهمّات مطالب قابل نقل در اين مورد ؛ و السلام على من اتّبع الهدى .
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 276 | مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث) / أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني / سيد جلال الدين حسينى ارموى (محدث)