خوشى است ابديست [ 1 ] و آنك زنده بدون حق است گر هزار جان و عقل دارد و علم دارد مردهء عدم شمارش ، تا او نباشى با او نباشى درست شد كه جان حقيقى هر يك حق است .
ماوراى جان تن هم فانيست با خالق بساز 136 يعنى با خويشتن بساز ز همدم نشان مخواه با [ 2 ] خويش تن تن مساز ، با خويش جان بساز خويش جان باش
جان ده اندر عشق 137 و آنگه جانستان را جان شمر
من بندهء آن قوم كه خود را دانند * هر دم دل خود را ز غلط برهانند
از ذات صفات [ 3 ] خويش بينند همه چيز * وز لوح وجود خود انا الحق خوانند
عالم همه دربند صفات اويند * در هستى خويش خلق مات اويند
هامش
( 1 ) - ظ : مست خوشى ابديست
( 2 ) - اصل : بيا . ظ : با خويش تن بساز
( 3 ) - ظ : ذات و صفات
- بقيه از صفحهء قبل :
چشمش بخسبد و دلش نخسبد واى بر آنكه چشمش نخسبد و دلش بخسبد و اللّه ولىّ الارشاد . تمّ الكتاب بعون اللّه الملك الوهّاب .چون مدت دور عمرم از سى بگذشت * وز خرميم هرآنچه پرسى بگذشتگويند نشاط عمر باشد تا سى * صد كاسه بدانكى چو عروسى بگذشت