فربطوا يديه و نزعوا قميصه ، دستهاش بربستند و جامهاش از سر بركشيدند . يوسف گفت : يا إخوتاه ! ردّوا علىّ قميصي ، اى برادران ! پيراهن من به من باز دهيد ؛ مرا برهنه در چاه باز مىگذاريذ ؟ ! فقالوا : ادع الأحد عشر كوكبا و الشمس و القمر يكسوك و يؤنسك فدلّوه في البئر ، گفتند : يازده ستاره و آفتاب و ماهتاب را بخوان تا ترا بپوشانند و در چاه ترا مونس باشند ؛ او را بچاه فرو گذاشتند ، حتى إذا بلغ نصفها ، تا بنيمهء چاه رسيذ ، القوه ، او را در چاه انداختند ، و كان في البئر ماء فسقط فيه ، و آب در چاه بوذ ؛ در آب افتاذ ، ثم آوى الى صخرة في البئر ، سنگى بسر او فرو انداختند ؛ يوسف بگريست ، فجاءه جبرئيل - عليه السّلام - بالوحي من امر اللّه - عزّ و جلّ - ، جبرئيل بأمر خذاى - تعالى - بوى آمذ و وحى آورد ، و هو قوله - تعالى - :
« وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ »
اى لتخبرنّ - يا يوسف ! - إخوتك
« بِأَمْرِهِمْ هذا »
و وحى كرديم بيوسف زود بوذ كى خبر دهى براذران را باينچ با تو كردند
« بِأَمْرِهِمْ هذا »
بصنيعهم هذا ، به اين صنعت كى كردند ، يريد بمصر ؛ و مراد آنست كى خبر دهى ( 544 ) ايشانرا بمصر ؛ و گفتهاند : وحى ، وحى الهام بوذ .
« وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ »
و ايشان نمىدانند . گفتهاند : اين معنى متّصل است بوحي ، اى : و أوحينا اليه و هم لا يشعرون ؛ و گفتهاند : متّصل است بقوله : لتنبئنّهم ، و هم لا يشعرون ؛ أول : وحى فرستاذيم بيوسف و برادرانش از آن خبر نداشتند و ندانستند ؛ دوم : خبر دهى ايشانرا از آنچ با تو كردند و ايشان ندانند كى تو يوسفي يعنى ترا نشناسند .
و گفتهاند : چاهى اندك آب بوذ كى [ نه ] او را غرق كردى .
و جواب « فلمّا » يعنى
« فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ »
مضمر است و تقديرش چنين بوذ . عظمت فتنتهم ، فتنهء ايشان بزرگ شذ ؛ و كوفيان گويند : و او زيادة است ؛ و
« فَلَمَّا أَسْلَما 2115 وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ »
مثل آنست .
« وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً »
آخر النّهار ، و آخر روز نزد پذر آمذند
« يَبْكُونَ »
و مىگريستند ؛ و گفتهاند : يتباكون ، از خوذ گريه مىنموذند ؛ و گفتهاند : بكوا ببكاء أبيه عليه ، يعنى از گريهء يعقوب بگريستند ؛ فلما سمع أصواتهم فزع و قال : ما لكم يا بنىّ و اين يوسف ؟ ، چون آواز ايشان بشنيذ گفت : چى بوذ شما را - اى فرزندان من ! - و يوسف كجاست ؟
« قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ »
گفتند : ( 545 ) اى پذر ! در تير انداختن بر يكديگر پيشى مىگرفتيم ؛ و گفتهاند : در دويذن ، لنعلم ايّنا اشدّ عدوا
« وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا »
و