و ليكن آنكه بجاى امير زلت كرد * بجاى بندهء ميرش هزار كردار است
( اشعار پراكنده ، ص 79 )
و فرخى گفته است :
به چشم هركس او را بزرگى و حشمت * بجاى هركس او را ايادى و كردار
( ديوان ، ص 110 )
در گزيده آمده است : « گفت خداى عز و جل فرمود يا امت محمد من به شما كردارى كردم كه اگر به جبريل و ميكايل و فريشتگان كردمى عطاى بزرگشان دادمى » ( ص 51 ) و نگاه كنيد به : ويس و رامين ؛ ديوان فرخى ، ص 89 - 93 - 112 ؛ تاريخ بيهقى ، ص 279 ؛ تاريخ گرديزى ، ص 289 ؛ ديوان مسعود سعد سلمان ، ص 551 .
( 27 ) ص 21 ، س 13 دهش : بخشش ، كرم ، عطا ( فرهنگ معين ) و در اين متن معادل زكات است . در تفسير سورهء يوسف آمده : « پس چون حقتعالى خود را به داد و دهش عرضه كرد » ( ص 7 ) و نگاه كنيد به : گرشاسبنامه ، ص 12 ؛ ديوان سنايى ، ص 305 ؛ سياستنامه ، ص 88 .
( 28 ) ص 21 ، س 18 رسيدگى : بجاى رسيدن ، بلوغ ، بلاغت ، در هداية المتعلمين آمده است : « و موى سرش به وقت كودكى آتشرنگ بود و به وقت رسيدگى ميگون » . هدايه ، ص 121 و يا اين شاهد : « و جن ( - چون ) به وقت رسيدگى پديد آيد بميرند » ( هدايه ، ص 25 ) .
( 29 ) ص 22 ، س 10 خستون : مقر ، معترف ، باور دارنده . صورت ديگرى از خستو مىباشد .
به هستيش بايد كه خستو شوى * ز گفتار بيكار يكسو شوى
( شاهنامه ، ص 1 )
نظير اين حذف در كلمات ديگرى مانند : سون - سو ، پشتون - پشتو ديده شده است . اين واژه در تفسير كمبريج و تفسير بصائر يمينى مكرر آمده است . شاهدى از تفسير كمبريج : « و آن كسان كه خستون نيامدند به يكيى خداى » ( ورق 51 ) . شاهدى از تفسير بصائر : « و پس شما خستون آمديد و اقرار كرديد كه چنين بودست » ( ورق 18 ) و نيز نگاه كنيد به : تفسير كمبريج عكسى ورق 34 - 35 - 59 - 75 - 98 - 114 و . . . تفسير بصائر يمينى عكسى 195 - 227 - 266 - 267 - 307 . تركيبات اين واژه در اين كتاب ناخستون گشتن ، خستون شدن ، بىخستون شدن است .